#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_262
بی توجه بهش رو به حسام گفتم:
-آخرین بار کی رفتی حموم؟
خندید و گفت:
-بخدا همین دیشب حموم بودم.
خندیدم، عادت داشت باید هرروز می رفت حموم.یه روز که می موند دیگه غیرقابل تحمل می شد.محکم بسته شدن چیزیو رو دستم حس کردم.به سمت پرهام برگشتم.عصبی داشت دستمو می بست.با تعجب نگاش کردم.دور گردنم بستش و عصبی گفت:
-بلند شو برو اونور!
حسام سریع بلند شد و رفت کنار.اروم در گوشم گفت:
-انگار خیلی با اینو و اون بودی!
و پوزخندی که با عصبانیتش همراه بود.یاد عارف افتادم.من با هیچکی نبودم اما دل یکی پیشم بود و خبر نداشتم.
آه سردی کشیدم .عارف شده بود همه فکر و ذکرم.یعنی همه مهربونیاش از عشق بود؟وقتایی که می گفت آجی من،وقتایی که از دست پرهام عصبی می شد چون باهام بد برخورد می کرد،وقتایی که مریض می شدم و ساعتها بالا سرم بود،وقتایی که...نیاز؟با ابراز عشق یه نفر انقد حالت بد شد؟حالم بده چون با اون عشق رفت پیش خدا.نموند که از دلش دربیارم.
-نیاز؟
حواسمو به پرهام دادم.مشکوک نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com