#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_260
-خیلی!
بدون هیچ حرفی بازومو گرفت و بلندم کرد.حسام رفت کمکش کنه که گفت:
-فاصله رو رعایت کن!
تو دلم خندیدم.پس بگو چرا خودش دست به کار شده ترسید حسام بیاد نزدیکماما این ترستو درک نمی کنم ارباب،اصلا درک نمی کنم!روی اولین راحتی منو نشوند.ضعف کرده بودم.دردمم اعصابمو بهم ریخته بود.نازگل رو صدا زد که یه چیزی واسه خوردن بیاره.شیرینی خونگی آورد.گاز اول رو که زدم انگار سیر شدم گشنم بود ولی از گلوم پایین نمی رفت.وقتی درد داشتم نمی تونستم هیچی بخورم.
-بیخیال بیا اینو جا بنداز!
نگاهی به حسام کرد.سری تکون داد و به سمتم اومد.آستین لباسمو پاره کرد.خوب جای دررفتگی رو بررسی کرد.بدون اینکه به حسام نگاه کنه گفت:
-بیا اینجا بشین کنارش!
حسام پوزخندی زد و کنارم نشست.با حفظ پوزخند گفت:
-اجازه هست به خانومتون دست بزنم ارباب؟
پرهام چپ چپ نگاش کرد و گفت:
-چاره ای ندارم وگرنه دستتو می بُریدم.
حسام عصبی دستشو محافظ تنم کرد و منو محکم نگه داشت.پرهام همین جور که به دستم نگاه می کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com