#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_256
نگاهشو ازم گرفت و نفس عمیقی کشید و گفت:
-من هیچیت نیستم ولی...
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
-مطمئن باش تو هم برام هیچی نیستی.از زیر دست خدا در رفتی وگرنه آدم نیستی!
از حرفش شوکه شدم.خواستم عکس العملی نشون بدم که سریع بلند شد و رفت.اخمام تو هم رفت.عصبی دنبالش راه افتادم:
-وایسا بینم!
بدون توجه بهم راهشو ادامه داد.کم کم از مخفی گاه دور شدیم.قدمامو تندتر کردم و رسیدم بهش.با عصبانیت دستش رو کشیدم و گفتم:
-چی گفتی؟یه بار دیگه بگو!
وایساد به چشمام نگاه کرد.اخم داشت یهو لبخند جای اخمش رو گرفت.فکر کردم می خواد عذر خواهی کنه که گفت:
-گفتم تو هم برام هیچی نیستی،هیچی!
خواست بره که محکم دستشو کشیدم.حس کردم دستش اومد که یهو صداش میخکوبم کرد:
-آی!
romangram.com | @romangram_com