#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_253


سمتش برگشتم که تو تاریکی فقط می شد سایشو دید.عصبی بهش گفتم:

-یه بار بهت گفتم بازم میگه ،نفس کشیدنتم به من ربط داره.

-ناعوذبالله خدایی؟

-خفه شو خب؟خفه شو!

-دلم می خواد حرف بزنم!می تونم، حرف می زنم!

-ببین خودت نمی ذاری آدم باهات خوب باشه.

کنارم نشست و گفت:

-آخه چه معنی داره من بخاطر اینکه اعصاب تو خورده هیچ کاری نکنم؟خب لباسم خیسه اینجام سرده چیکار کنم؟

-مجبور بودی بری تو آب؟

-نه ولی فکر نمی کردم اینجا حبس شم!

-از این به بعد فکرشو بکن.

نفس عمیقی کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com