#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_249
-پس عذاب بکش!
شوکه شد ولی لبخندشو حفظ کرد.سری تکون داد و نفس عمیق کشید و گفت:
-مظمئنی عارف گفت گذاشته اینجا؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-آره مطمئنم!
رفت تو فکر و آروم پیش خودش حرف زد:
-عارف از کجا اینجا رو می شناخت؟
نگاهی به اطراف کرد.دستی رو چشمش کشید و گفت:
-هوا که دیگه تاریک شده،بریم خونه!
بدون حرف بلند شدم و راه افتادم جلو.نزدیکای درختچه های اطراف سنگ بودیم که صدای شکستن چوب توجهمو جلب کرد.وایسادم و گوشمو تیز کردم.
-چی شده؟
سریع برگشتم پشت و دستمو رو دهنش گذاشتم و آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com