#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_236
-بیا زنت رو جمع کن.ندیدی چطور با دکتر عشق و عاشقی میکرد؟چطور بهش اجازه میدی جلو چشمت همچین هر...هایی کنه؟
به طناز اشاره کرد و گفت:
-اونوقت به این دختر بیچاره گیر میده.هرچی هست این یه دختره،نه مثل این...
همه ساکت بودن.عصبی حرفشو قطع کردم و داد زدم:
-به هیچکس مربوط نیست!اون رفیقم بود، اینم زنمه به جفتشونم اعتماد دارم.شما این دختره رو از جلو چشام دور کن نبینمش.
نمی دونم چرا این حرفا رو زدم؟ از روی حمایت از نیاز بود یا عارف؟عارف،مطمئنا عارف.عمه با تعجب نگاهم می کرد.طرف حساب طناز،حالا با چشمای گرد شده داشت نگاهم می کرد.منی که داشتم از دختر یه آشغال حمایت می کردم.اما نه بیشتر حمایت از دوستی بود که واسش نگران بودم.عمه با اخم روشو از من گرفت و رفت.
عصبی به نیاز نگاه کردم.آروم اومد سمتمو با خنده گفت:
-انگاری زیادی رفتی تو نقش!
بهش توجه نکردم.نمی دونم چرا همش نگران بودم؟کلافه رو مبلی نشستم.من قرار بود آبروشو ببرم.با خورد کردن دوستت؟نه نمی دونم!اون چه مدارکی بود که عارف ازش حرف می زد؟چرا انقدر مضطرب بود؟نیاز چه مخفی گاهی داره؟
تا آخر جشن همش تو فکر بودم.جای اینکه به کام نیاز زهرش کنم برای خودم زهر شده بود.شهرام رو فرستادم دنبال عارف.باید می دیدمش!رو مبل نشسته بود و شقیقه هامو ماساژ می دادم.سرم داشت می ترکید!
-بخورش!
صدای نیاز باعث شد چشمامو باز کنم.لیوان آبی جلوم بود.با اخم نگاهی به نیاز انداختم و لیوان رو از دستش کشیدم و یه نفس خوردم.کنارم نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com