#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_217


با روشنی کمی که هوا داشت متوجه شدم دم دمای صبحه.رخش رو گرفتم و سمت عمارت به راه افتادم.از ضربان قلبم هیچی کم نشده بود.تند تند می کوبید.یه دستمو رو قلبم گذاشتم و با سرعت به سمت عمارت رفتم.

نکنه اتفاقی واسش افتاده.نه خدا نکنه!آخه اون خواب...به دلت بد راه نده ایشالله هیچی نیست.اصن تو چرا نگرانشی؟نمی دونم!از اون جز بدی چیزی بهت نرسیده.حق باتوئه.پس نگران نباش.باشه باشه!ولی قلبم آروم نشد.نگرانیم برطرف نشد.این نگرانی واسم عجیب بود.

با رسیدن به عمارت سرعتمو بیشتر کردم.نگهبانا با دیدن من سریع در رو باز کردن وقتی وارد شدم اولین چیزی که دیدم چهره عصبی پرهام بود که به سمتم میومد و چهره ی عصبی عمه خانوم که تو چارچوب ایستاده بود.

نمی دونم چجوری از رخش پیاده شدم.با تمام قدرت به سمت پرهام دویدم.بدون اینکه اختیار کارامو داشته باشم دستامو دورش حلقه کردم.صدای قلبش، قلب مرتعشمو آروم کرد.نفس عمیقی کشیدم.تازه متوجه موقعیتم شدم.سریع ازش جدا شدم.سرجاش خشک شده بود.خودمم تعجب کردم.آروم و شرمنده گفتم:

-ببخشید!

اولین بار بود عذرخواهی می کردم.شرمنده می شدم جلوش.با بهت بهم نگاه می کرد.اخماش کم کم رفت تو همولی مثل اخمای چند لحظه پیشش نبود،آرومتر بود.با صدای دورگه ای گفت:

-کجا رفتی؟

-توجنگل.گشت می زدم.

مشکوک نگاهم کرد.عصبی قدمی سمتم برداشت و در گوشم گفت:

-برو تو اتاق و تا نگفتم بیرون نیا!

-اما...

چشماشو عصبی بست و گفت:

romangram.com | @romangram_com