#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_184
مثل من اخم کرد و گفت:
-وقتی عمه می خواست منو بزنه اون تنهام نذاشت، چرا باید باید من الان تنهاش بذارم؟تو مثل عمه ای،تو هم مامانو می زنی!
قطره های اشکی که از چشماش پایین می ریخت.عصبی شدم نمی دونم چرا دوست نداشتم تفسیر پویا از من این باشه.بلند شدم و با قدمای بلند سمتش رفتم .نزدیکش که رسیدم یه قدم عقب رفت.با این حرکتش ایستادم.بچه من، از من ،می ترسه؛از منی که پدرشم،از منی که 5 ساله تو زندگیشم،و به آغوش کسی پناه می بره که یه ماهم نشده اومده تو زندگیش.
نگاه غضبناکی به نیاز کردم.از حسودی بود؟ نمی دونم.آره با خودم صادق باشم، از حسودی بود.سرمو به دو طرف تکون دادم و از اتاق زدم بیرون؛از عمارت زدم بیرون و رفتم سمت درختا.به اولین درختی که رسیدم مشت محکمی بهش زدم.نمی دونم دلم می خواست از چی خالی شم؟به درخت تکیه دادم .
صدای قدمایی ر وشنیدم و صدای عارف:
-حرف راست رو باید از بچه شنید.هوم؟
بی روح بهش نگاه کردم.اومد کنارم نشست و گفت:
-حرف پسرت انقدر تحقیرت کرد؟
نگاهشم نکردم.
-می دونی چرا نیاز انقدر واسش عزیز شده؟اصن اونو نمی گم،می دونی چرا انقدر واسه همه عزیزه؟
می خواستم بدونم، واقعا می خواستم بدونم.واسه همه عزیز بود.برای خوانوادش،برای اهالی روستا،برای پویا،برای پرستو!بهش نگاه کردم.لبخندی زد و گفت:
-واسه اینکه همیشه می خنده.درد داره ولی دم نمی زنه.واسه اینکه قوی.با همه مهربونه.یه کسی زور نمی گه.کل کل چرا گاهی کل کل می کنه اما حتی کل کلاشم جالبه.
romangram.com | @romangram_com