#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_170
جلو لبخند حرص درآرش رفتم سمت عمارت در و باز کردم و با فریاد گفتم:
-عمه حاضر شید برین.
و سریع از پله ها رفتم بالا و پریدم تو اتاقم.کلافه بودم.دوست نداشتم خنده هاش واسه نیاز باشه.دوست نداشتم آغوش گرفتناش واسه نیاز باشه.
*****
دو هفته مثل برق و باد گذشت جای خالی پویا احساس می شد، تصمیم گرفتم بعد از برگشتش محکم تو آغوش بگیرمش.دلم خیلی براش تنگ شده بود.داشتم به مشکلاتی که شهرام از روستا فهمیده بود رسیدگی می کردم که در عمارت یهو باز شد شوکه به عمه نگاه کردم که بازوی نیاز رو گرفته بود و پرتش کرد تو خونه.گیج و مبهوت به عمه نگاه می کردم:
-چی شده؟
با فریاد عمه خودمو به مبل چسبوندم:
-چی شده؟چی شده؟حالا می پرسی چی شده؟بیا این دختره رو از جلو چشمام دور کن تا بلایی سرش نیاوردم.
انگشت اشارشو دنبال کردم.وای خدایا چی می دیم؟زیر چشم چپش کبود بود چشمشو نمی تونست باز کنه.انقدر از دیدن نیاز شوکه شدم که فقط با بهت گفتم:
-عمه!
نگاهمو به سمتش برگردوندم.عصبانیت رو از همه رفتاراش می شد خوند.بی توجه به من شروع کرد به غر غر کردن:
-دختره پررو هرچی بهش می گم بر عکسشو انجام می ده.می گه این قوانین برای من سندیت نداره.سرش داد می زنم بهم می خنده.هیچی حالیش نیست.
romangram.com | @romangram_com