#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_157


-باید باهات حرف بزنم.

سری از روی تاسف تکون دادم.چپ چپ نگاهی به نیاز انداختم.فقط نگاهش به در بود.با قدمای محکم رفتم سمت در جلو در ایستادم و همونجوری گفتم:

-بدون اجازه من حق خارج شدن از این اتاق رو نداری.مفهوم شد؟

صدایی نیومد.با عصبانیت گفتم:

-پس مفهوم شد!

در رو باز کردم و رفتم بیرون.عمه کنار در انتهایی راهرو ایستاده بود.به سمتش رفتم و باهم وارد اتاق شدیم.این اتاق،اتاق پدر و پدربزرگم بود.بزرگ و زیبا.حتی این اتاق هم اقتدار داشت.

-چی شد؟

با صدای عمه به سمتش برگشتم:

-چی چی شد؟

-دختره رو می گم.کجا بود؟

-نفهمیدم!

با صدای بلند گفت:

romangram.com | @romangram_com