#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_152
دستمو محکمتر گرفت و گفت:
-می شه تا بخوابم پیشم باشی؟
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-چشم تو بخواب من هستم کنارت.
لبخندی زد و آروم چشماشو بست.
بعد از حدود نیم ساعت خوابش برد، از شل شدن دستش که دستمو گرفته بود فهمیدم.آروم خواستم بلند شم که خیلی ناخودآگاه خم شدم و پیشونیشو بوسیدم.به صورت معصومش نگاه کردم:
-تو هم تو این خونه دنبال محبتی.درست مثل من!
آهی کشیدم و بلند شدم.خواستم چراغای اتاق رو خاموش کنم که ترسیدم بیدار شه و تو تاریکی بترسه.آروم به چهره ی معصومش لبخندی زدم و از اتاقش زدم بیرون.
*
پرهام
کلافه تو اتاق قدم می زدم.کجا رفته که هیچکس ندیدتش؟محکم مشتی رو میز زدم.لعنتی لعنتی باید از لبخندای مشکوکش می فهمیدم نقشه ای داره.اه لعنت به من!صدای در اتاق باعث شد بایستم.خدای من این اینجا چیکار می کرد؟
با لبخند اومد جلو و گفت:
romangram.com | @romangram_com