#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_131


انگار می خواست چیزی بگه ولی هی خفش می کرد آخرشم کلافه گفت:

-لعنتی!

و دستمو کشید.من سر جام خشک شدم که محکمتر دستمو کشید و با حرص گفت :

-می دونم چی به روزتون بیارم.

از بیمارستان کوچیک روستا زدیم بیرون ،منو پرت کرد تو ماشین و خودش سریع نشست پشت فرمون.عصبی سرشو رو فرمون گذاشت و بعد از چند ثانیه چند تا مشت محکم به فرمون زد و زیر لب با حرص گفت:

-لعنتی!

به چهرش نگاه کردم .عصبی ،سرد ،خشمگین!چجوری این همه درد رو تحمل کرده؟داره زندگیشو فدای انتقامش می کنه؟یعنی انقد این سالا بهش سخت گذشته؟نباید شاکی باشم از عصبانیتش.

تو همین فکرا بودم که ویبره گوشیم به صدا در اومد.لای کش شلوارم گذاشته بودم.جیب که نداشت این لباس گشاد و درب و داغون.زیر چشمی نگاهی به پرهام انداختم.حواسش به جاده خاکی روبرو بود.

بدون اینکه به اسم نگاه کنم دکمه سبز رو فشار دادم و بی هیچ جلب توجهی گذاشتمش کنار گوشم:

-الو نیاز؟

با شنیدن اسم بابا کُپ کردم.تو این سه روز بارها زنگ زده بود اما جوابشو ندادم.خواستم گوشی رو قطع کنم که انگار فهمید که سریع گفت:

-جان بابا قطع نکن!

romangram.com | @romangram_com