#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_118
-بریم!
-کجا؟
-نمی دونم می خوام با حسام حرف بزنم.
-فرار کردی؟
-نخیر با اجازشون از تو جنگل سر در آوردم.
-پرهام می کشتت!
با بیخیالی گفتم:
-می دونم.
تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
-بدونم و بمیرم بهتر از اینکه ندونم و بمیرم.
با تعجب بهم نگاه کرد بعد نگاهش افتاد به لباسم با حالت مشکوکی گفت:
-بلوزت چرا خونیه؟
romangram.com | @romangram_com