#دزد_قلبم_پارت_368
پرهام نشست رو مبل و چیزی نگفت
به هومن نگاه کردم که داشت کلافه نگام میکرد
ناخودآگاه یه قطره اشک از چشمم اومد پایین
هومن نفسشو فوت کرد و دستمالی به سمتم گرفت
با تشکر گرفتم و اشکامو پاک کردم
هومن با مهربونی بهم گفت:گریه نکن شکوفه بهت قول میدم پیداش میکنیم اصلا میریم پیش اون عوضی و ارغوانو برمیگردونیم
پوزخندی زدم:شما اونا رو نمیشناسین محاله ممکنه ارغوانو زنده بذارن
پرهام با نگرانی نگام کرد:یعنی چی؟
لبخند تلخی زدم:کسی که از اونجا فرار کنه شانس زنده موندنش زیر صفره
هردو با نگرانی به هم نگاه کردن و هومن به حرف اومد:ولی ما میتونیم به پلیس بگیم
دوباره پوزخند زدم:به چه جرمی؟
-دزدی
romangram.com | @romangram_com