#دزد_قلبم_پارت_354
ارغوان با بهت گفت:یعنی اونم از آدمای سعیدیه
هومن سری به نشونه ی مثبت تکون داد:آره پس خواهشا فکر رفتن رو از سرت بنداز
ارغوان نچی کرد:نمیتونم باید برم
خواستم حرفی بزنم که
-منم میام
هومن:
با خشم به شکوفه نگاه کردم:به همین خیال باش
شکوفه با جدیت نگام کرد:اگه ارغوان بره منم باهاش میرم شک نکن
کلافه چنگی تو موهام زدم و به ارغوان نگاه کردم
من نمیتونم بذارم شکوفه بره
نمیتونم
اگه اتفاقی واسش بیفته اونوقت چیکار کنم؟
romangram.com | @romangram_com