#دزد_قلبم_پارت_315
تعجب کردم:چرا؟
اینبار امید جوابمو داد:پرهام کلا مخالف این بود که خدمتکار جوون داشته باشه به خصوص دختر چندبار خود من بهش پیشنهاد دادم اما قبول نکرد گاهی اوقات فقط دو تا زن مسن واسه نظافت و آشپزی میومدن خونشون
-شما اینارو از کجا میدونین؟
خندید:ما اونقدرا هم که فکر میکنی از وضعیت هم بی خبر نیستیم
سری تکون دادم
ایمان دوباره پرسید:چه طور پرهام راضی شد؟
بعد مکثی کرد و نگام کرد:شایدم راضیش کردین
امید نگاه تندی بهش انداخت:ایمان
اما من شنیدم حرفی رو که نباید میشنیدم
بدون اینکه جوابشو بدم از جام بلند شدم
بغض کردم
romangram.com | @romangram_com