#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_85


رفتم آشپزخونه چایی ریختم صدای بچه ها میومد که داشتن سلام اینا میکردن

چایی رو اول به سرهنگ تعارف کردم

بعدش به بچه ها به آرتا ندادم خخخ

برای خودممم برداشتم و نشستم

سرهنگ امیری:ببینین دخترا آرتا بهم

گفت مخالفین میدونم بخاطر خطرو اینا

میگین اما اگه قبول کنین هیچ اتفاقی

براتون نمیافته چون ماحواسمون بهتون هست

مریم:جناب سرهنگ اگه دخترای

خودتونم بود اجازه میدادین

درگوش مریم گفتم تو هیچی نگو اه

سرهنگ:حق دارین اما ماکسیو

پیدانکردیم شماهم آشناهستین

گفتیم بگیم بهتون فکراتونو بکنین اگه

بگین نه همچی همینحا تموم میشه اما

بگین آره مطمئن باشین هیچ اتفاقی

نمیافته و ما مواظبتونیم با اجازتون خدانگهدار

وقتی رفتن ما خیلی فکر کردیم

من و فاطی موافق بودیم

اما مریم میگفت نه

کم کم داشتیم راضیش میکردیم اخ این دختر چقدر ترسوبود

فقط نمیدونستیم به مامان و باباهامون چی بگیم

مریمم راضی شد ته دلش میترسید اما

مگه میشه ما بگیم آره اون بگه نه اصن امکان نداره

گوشیو برداشتم رفتم تو پیاما نوشتم

آقا آرتا ما بخاطر جناب سرهنگ قبول میکنیم خدانگهدار

خخخ گفتم بخاطر سرهنگ که باخودش

فکرنکنه بخاطرخودشه ازش بدم اومده خیلییی

یه دقیقه نگذشته بود که پیام امد برام آرتا بود

آرتا:ممنون تینا بعدا باید حرف بزنیم

منم براش نوشتم : من حرفی ندارم باهاتون

رفتم کتابمو اوردم درس هایی که داده بخونم

سرم تودرسم بود داشتم میخوندم حواسم به دورورم نبود

مریم:دختر بزار حداقل چندتا درس بده توباز شروع کردی خرخونیو

سرمو ازکتاب بلند نکردم فقط گفتم:حوصلم سررفته بود کاری هم نبود بکنم گفتم درس بخونم

romangram.com | @romangraam