#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_296
...من همیشه به آریا میگفتم به جای این همه اسباب بازی چیزای فکری اینا براش بخر چه عجب بالاخره گوش کرد
میزو چیدم و روبه آریا گفتم: برو دستو صورتتو بشور آرادم صداکن تابیاد غذابخوریم
آریا:چشم خانومم
زیرلب گفتم :پرو میخادخرم کنه این جوری حرف میزنه چون دیده بود عصبیم اینو قشنگ فهمیده بود
نشستیم دورمیزوناهارخوردیم حسابی بهمون چسبید توشستن ظرف آریا بهم کمک کرد.
آراد داشت بازی میکرد که آریا بهم گفت:بیا اینجا رومبل بشین کارت دارم.
منم دستامو که خیس بودن با حوله خشک کردم ونشستم وگفتم +جونم
آریا:چشماتو ببند
وابرای چی
آریا: توببند میفهمی
چشمامو بستم که صداشوشنیدم که گفت: چشماتو بازکن عزیزم
چشمامو بازکردم یه جعبه کادوشده دستش بود
این چیه
آریا:برای توعه همون که میخاستی سالگرد ازدواجمون مبارک
ازخوشحالی ازش گرفتم و بازش کردم گوشی موبایل بود
دستامو گذاشتم جلوی دهنم تعجب کرده بودم+وای فکرمیکردم یادت نیست
آریا:مگه میشه یادم بره این روزه به این مهمی وقشنگو
منم رفتم ازاتاق کادوشو آوردم و به سمتش گرفتم خیلی خوشحال شده بود فکرمیکرد یادم نبوده و چیزی نخریدم
براش یه ریش تراش خریده بودم خیلی وقته میگفت ریش تراشم خراب شده
خیلی روز خوبی بود من کیک درست کرده بودم و یه جشن سه نفره البته باید بگم چهارنفره گرفتیم وخیلی هم خوش گذشت
مریم چندوقت پیش اومد خونمون وخیلی ناراحت بود هرچی ازش میپرسیدم چته جوابمو نمیداد که آخرسر زدززیرگریه وگفت:دکترگفته که باردارنمیشه
خیلی ناراحت شده بودم بالاخره اونم آرزوداشت مادربشه ولی سعی کردم بهش امید بدم بهش گفتم که حالا زوده بچه میخاین چیکار وهزارتا حرف دیگه که تا حالشو یکم خوب کنم
اون روز مریم هرچی میگفت من یه جوابی میدادم چون میدونستم چقد سختی میکشه اگه همچین اتفاقی برامن میافتاد من میمردم پس درکش میکنم من وفاطی،هرکاری ازدستمون برمیومد براشمیکردیم تا خواهرمون مثل اول بشه.
سهیل هم اومد پیشمون میگفت من بچه نمیخام.ومریم هم الکی داره خودشو اذییت میکنه
اما مریم هرچی باهاش حرف میزدیم فقط میگفت باید طلاقبگیریم؛ این حق سهیله که بچه داشته باشه و ازاین حرفا. هرکاری میکردیم تا منصرف بشه ولی نمیشد که حرف حرف خودش بود سهیل بیچاره هم ناراحت بود میگفت طلاقش نمیدم و بچه هم نمیخام
آخه مریم فکرمیکرد الان سهیل میگه بچه نمیخام دوروز دیگه پشیمون میشه بهتره الان جدابشیم کلا خواهرمن حرف چرت زیادمیزد
الان همچی فرق کرده علم پیشرفت کرده مگه میشه بچه دارنشد
مریم همش حالش بدبود داشت افسرده میشد سهیل همیشه ازمنو فاطی میخاست که بامریم حرف بزنیم وازخرشیطون بیاریمش پایین اما ما مریمو خوب میشناختیم اون حرفی که میزد عمل میکرد همش حرف خودشه همیشه اینجوربود حالا خداکنه این بار اینجور نباشه
صدای زنگ گوشیم اومد ازروی میز برداشتمش فاطی بود
تماسو زدم وگفتم:سلام جانم
فاطمه:سلام تی تی خوبی
تینا:مرسی عزیزم میلاد و آرتین خوبن
فاطمه:آره خوبن زنگزدم بگم میای با مریم درموردپرورشگاه اینا حرف بزنیم اونسری هم گفتم بگیم بهش اما تو گوش نکردی گفتی بهش بگیم ناراحت میشه
هنوزم میگم مریم بچه خودشو میخاد بزرگ کنه من میدونم اینو صد دفعه یه جوری بهمون گفته تو یعنی نفهمیدی
فاطمه:بهتر ازهیچیه تو حالشو نمیبینی داره دیوونه میشه بعدشم سهیل دوسش داره میگه طلاقش نمیدم بخاطر بچه تازه مریمم دوسش داره حیفه زندگیشون بهم بخوره
romangram.com | @romangraam