#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_294


تموم شه کاردنیا من باتوکاردارم

انقد رقصیده بودیم که پاهام دردگرفته بود آخراش دیگه کفشامو درآورده بودم

آهنگ خارجی گذاشته بودن ماهم میپریدیم بالا و پایین همه بهمون نگاه میکردن خخ

بعضیا خیلی خوشحال بودن ولی بعضیا خیلی حسودبودن باهم دیگه درموردمون حرف میزدن یکی دوتاشونو خودم شنیده بودم فقط میخندیدم ازکارشون آخه چرا باید حسودی کنن اینجور موقع ها آدم باید خوشحال باشه حالا طرف هرکی که هست اصلا حرفاشون براهیچکدومون مهم نبود بزارانقد حرف بزنن تا خسته بشن

فاطی عشقم اومده بود کنارمون وایساده بود وباهامون حرف میزد چقدر خوشگل شده بود یه لباس قشنگ پوشیده بود که گلای خوشگلی داشت موهاشو هم جمع کرده بود ویه آرایش ملایمی داشت که خیلی بهش میومد من اولش ازاین که میخاستن عروسی نگیرن ناراحت شده بودم آخه خیلی آرزوها داشتم میخاستم بترکونم عروسی خواهرمو اما باخودم گفتم عیب نداره همون که خوشبخت باشن وهمچی خوب باشه کافیه هرجورخودشون دوست دارن

فاطی رفته بود وسط داشت میرقصید من ازش خواستم اون رقص چاقو بکنه

آریا و سهیل بهش شاباش دادن

خواهرم چقدر قشنگ میرقصیدقربونش برم‌

قرار بود اول ما کیک و ببریم بعدمریم اینا خخ دوتا عروسی این سختی هارم داشت دیگه

آهنگ گذاشتن برای بریدن کیک. من و مریم کنارکیک آروم وهماهنگ میرقصیدیم قبلا تمرین کرده بودیم

...عروس باچشم مستش چاقو رو گرفته دستش میخاد کیک و ببره

ببره یا نبره

یه سریا گفتن ببره یه سریا نبره

بالاخره بعد چندبار راضی شدن که ببریم دیدن خسته شدیم دلشون سوخت

چاقو رو گرفتم دستم آریا هم دستشو گذاشت روی دستم همه ازده به پایین میشمردن ماهم همراهشون چاقورو میاوردیم پایین

یک و که گفتن کیک وبریدیم بعد منومریم دست همو گرفتیم بدون اینکه به کسی قبلش بگیم رفتیم وسط

البته فقط به فیلمبرداره گفته بودیم انقد قشنگ و هماهنگ میرقصیدیم که همه نگامون میکردن بعضی ها که انقدمحوشده بودن خخ مااینیم دیگه

وقت شام شد وماهم گشنه

وقتی شامو برامون آوردن میخاستم کله این فیلمبرداروبکنم هی میگفت بزارتودهنش ؛ سرتوبگیرعقب نخور؛نازکن؛ بابا کشت مارواین

اینکارا چیه آخه وقتی فیلمبرداره رفت غذاکوفت کنه ماحمله کردیم به غذا

بعدشام عروسی به خوبی تموم شد خیلی خوش گذشت بافک وفامیل خداحافظی کردیم فقط خانوادهامون مونده بودن که دنبالمون میومدن سوارماشین شدیم سرمونو ازپنجره انداختیم بیرون ومیرقصیدیم صدای آهنگ بلند بودو ماهم همراهش میخوندیم هرکی که دنبالمون میومد داشتن توماشین میرقصیدن آریا و سهیل همش میگفتن بیاین توخطرناکه ماهم به حرفشون گوش نمیکردیم

یه روعروسیمونو میخایم خوش بگذورنیم ماهمیشه انقد حرف گوش کنیم فقط همین یبارگوش نمیکنیم (الکی مثلا)

تا دم خونه زدیم و رقصیدیم پیاده که شدیم توچشم همه اشک جمع شده بود

مامانو باباهامون ماروبهم دیگه سپردن وخداحافظی کردیم ورفتیم بالا

چیزی که منو مریم دیدیم ازخوشحالی چنان جیغی کشیدیم که سهیل و آریا همزمان گفتن:همسایه ها

آخه تویه آپارتمان خونه گرفته بودن که طبقه اول مال مابود ودوم برای مریم اینا ازخوشحالی نمیدونستیم داریم چیکارمیکنیم که هردو پریدیم بغل آقاهامون بعد که فهمیدیم چیکارکردیم ازخجالت سریع اومدیم بیرون من جلو سهیل خجالت کشیده بودم و مریم هم که سرشو انداخته بود پایین پسرا که ریزریز میخندیدن زیرلب گفتم: دارم برات آقا آریا

ازهم دیگه خداحافظی کردیم ورفتیم تو خونمون همه خونه رومامان اینا چیده بودن به سلیقه خودشون

اون خونه ای که توش بودم قبلا روگذاشته بودم که وقتی آراد بزرگ شد بدم بهش چون مال اون میشه دیگه

آراد هم هرچی خواستیم باخودمون بیاریمش مامان اینا نذاشتن آرادهمش گریه میکرد بچم میخاست باهام بیاد بمیرم براش دلم پیشش بود

بااون لباس سنگین که دوست داشتم هرچی سریع تر درش بیارم رفتم تواتاقمون دروبازکردم با تعجب به همه جا نگاه کردم زمین پرازگل و شمع بود خیلی اتاق قشنگ شده بود

آریا نمیدونم داشت چیکارمیکرد وکجا بودمنم تا اون بیاد سریع لباسامو درآوردم ویه تاپ وشلوارک برداشتم رفتم حموم سختم بود این لباسو بپوشم وای ازدست مامان اینا هرچی لختی بودگذاشته بودن توکمد وپوشیده ترینش فقط همین بود

به سختی موهامو بازکردم ورفتم زیرشیر واقعا حالم جا اومده بود

به این فکرمیکردم که یعنی همچی تموم شد به انگشتر تودستم نگاه کردم میترسیدم یکی بیاد بازم مارو ازهم جداکنه

خودمو شستم وحوله رو پیچیدم روسرم لباسامو پوشیدم واومدم بیرون.جلوآیینه نشستم و یه رژ قرمز برداشتم و رولبم کشیدم و منتظر شدم تا آریا بیاد

بعدچنددقیقه اومد لباساش عوض شده بود این کجا رفته بود که اینا رو عوض کرده

romangram.com | @romangraam