#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_288


وقتی به حرفاش فکرمیکردم هیچی نمیفهمیدم اینا چی بود دیگه بهم گفت

زیرلب هی باخودم غرغرمیکردم

شب شده بود وداشتیم با آراد غذا میخوردیم که تلفن خونه زنگ خورد واقعا دیگه اعصابم خوردشده بود امروز همش تلفن زنگ میخورد

تلفنو برداشتم وجواب دادم :بله بفرمایید

_سلام دخترم من بابای آریام

سلام خوب هستین

_چه خوبی دخترم ازآریا خبرنداری

من نه چطور چیزی شده

_نمیخام نگرانت کنم اما

اما چی اینجوری که بیشتردارین منو نگران میکنین بگین چیشده

_راستش دیشب دوباره با مادرش دعواش شدآریاهم گفت پاشو دیگ تواین خونه نمیزاره و رفت فکرکردیم الکی میگه گفتم شاید بره خونه دوستاش حالش که خوب بشه میاد ولی هنوز نیومده گفتم شایدشما خبرداشته باشی گوشیشم که جواب نمیده مادرش خیلی نگرانه

زیرلب گفتم:حقشه الان چه فایده داره که نگرانه

والا من خبرندارم بعدشم بچه که نیست ناراحته میاد نمیتونه که همش بیرون باشه نگران نباشین

_باشه دخترم مواظب خودت باش اگه خبری شد به ماهم خبربده خداحافظ

چشم خداحافظ

پس برای این بود که دلم شورمیزد پسره بی عقل اخه کجا رفته خیلی نگران بودم

گوشیمو برداشتم وشمارشوگرفتمو زنگ زدم ولی اصلا جوابمونداد.

دوباره که زنگ زدم بعددوبوق جوابموداد

معلوم هست کجایی پسره بی عقل

_چیه مگه برات مهمه

همه رونگران کردی مگه بچه ای ببین من دوست ندارم به زورمادرتو راضی کنی اینکه توازخونه رفتی بیرون و میخای یکاری کنی مامانت قبول کنه ولی اون ازته دلش راضی نیست توباید باهاش حرف بزنی یه جوری که واقعامنو بخاد نه اینجوربه زور

_اما من مامانمو میشناسم میدونم چیکارکنم دست ازاینکاراش برداره اون فکرمیکنه هنوزبچه ام ونمیتونم برای خودم تصمییم بگیرم

پچه ای دیگه که قهرمیکنی بروخونه همه نگرانتن مامانو بابات بهم زنگ زدن پاشو برو همین الان وگرنه منو دیگه نمیبینی

_باشه هرچی توبگی

آفرین خداحافظ

مریم همش بهم پیام میداد دوست داشتم ببینمش فاطمه بی معرفتم که از وقتی شوهرکردفراموش کردمارو

به مریم پیام دادم که بیاداینجا

تنهابودم دلم میخاست با یکی حرف بزنم ودردودل کنم

نیم ساعتی گذشته بود که زنگ دربه صدادراومد دروبازکردم مریم اومدتو پریدیم بغل هم دلم خیلی براش تنگ شده بود.

مریم که نشست منم رفتم توآشپزخونه چایی ریختم و بردم بهش تعارف کردم وقتی برداشت نشستم رومبل

مریم ازفضولی نمیتونست بشینه من میشناختمش روبهش گفتم:بشین الان میگم بهت فضول خانوم

وقتی نشست همچیوازروزخواستگاریو ودیدن مامان آریاو بهش گفتم

تا جریان امروز براش تعریف کردم آتیش گرفت وگفت:خاک توسرش مادره لیاقت نداره که خیلی دلش بخاد توعروسش بشی چیه اون دختره خوب بود که عروسش شده بوددیدم انقدخوب بودکه آخرش به طلاق کشیده شد آدم چقدرمیتونه پروباشه که این حرفارو بزنه

مریم من دوسش دارم مطئمنم اونم دوستم داره میدونی قبلاهم داشت اما مجبورش کردن وگرنه ولم نمیکرد ببین میدونم کارش درست نبودا ولی اون بخاطر من ازخونه زدبیرون یعنی دوستم داره دیگه

مریم:نمیدونم تینا درست تصمییم بگیرتامامانه روراضی نکرده باهاش ازدواج نکنا چون بعدها به مشکل میخورین

romangram.com | @romangraam