#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_268


نشستم روزمین وبا صدای بلند زدم زیرگریه

رضا هم با مشت به در میکوبید ودادمیزد:بازکن تینا معلوم هست کجابودی الان چرا داری گریه میکنی باتوام تا درونشکوندم بیا بیرون من اعصاب ندارما زودباش

باگریه گفتم:خواهش میکنم رضا میخام تنها باشم بزارتوحال خودم باشم بعدا توضیح میدم

بعد چنددقیقه دیگه صدایی نیومد یکم بعد صدای پاشو شنیدم که داشت ازاتاق دورمیشد

... زیرلب با خودم شروع کردم حرف زدن. آخه خدایا چجورمیتونستم بهش بگم که امروزکجا بودم بگم بخاطر چی دیراومدم نمیخاستم ناراحتش کنم

ازکجا معلوم حرف دکترا درست باشه هرچی خدابخاد همون میشه من که میدونم رضاخوب میشه باید خوب بشه

ازبس گریه کرده بودم صورتم قرمزشده بودصدای زنگ گوشیم بلندشد دستمو روی زانوم گذاشتم وبلندشدم گوشیم روی میزبود برش داشتم فاطمه بود.

تا دکمه تماسو زدم امدم حرف بزنم مثل همیشه شروع کردتندتند حرف زدن نذاشت من حرف بزنم

فاطمه:معلوم هست کجایی دختره خل هرچی بهت زنگ میزنم وپیام میدم چراجواب نمیدی ها خیلی مشکوک میزنیا باتوام چراجواب نمیدی لالی هوی باتواما.

با دادگفتم :مگه تومیزاری من حرف بزنم چته بابا

یکم ساکت شد و بعدگفت: اولا سرمن دادنزنا بعدشم وایسا ببینم صدات چرا اینجوریه

چجوریه

فاطمه: گریه کردی

نه بابا برای چی گریه کنم سرما خوردم خل

فاطمه:آهاباشه خرهم خودتی راستی زنگ زدم بگم خواستگار داره برام میاد

....بعدهم صدای بوق اومد دیدم که قطع کرده دختره خل وچل

یهو به خودم اومدم تازه فهمیدم که چی گفت

دلم میخاست بدونم که کی اومده خواستگاریش.

برای اینکه یکم ازاین حال دربیام رفتم توپیام و شروع کردم به نوشتن

اون خری که میخاد بیاد بگیرتت کی هست

فاطی بعدیه دقیقه جوابموداد وگفت:حدس بزن

سریع براش نوشتم:نمیدونم بگو دیگه اه حوصله ندارما

همون دقیقه گوشیم زنگ خورد خوده بیشعورش بود

تماسو برقرارکردم وگفتم:بله

فاطی خل هم با جیغ گفت:آرتین قراره بیاد خواستگاریم

شکه شده بودم آروم گفتم:چی

ازصداش معلوم بود که خوشحاله با ذوق گفت : زنگ زدن خونمون میخان بیان اون موقع هم اشتباه کردم جواب مثبت ندادم من دوسش دارم وای تینا دارم ازذوق میمیرم.

..براش خوشحال بودم توشون فقط من بدبخت بودم و شانس نداشتم ازته دلم براش آرزوی خوشبختی کردم

فاطی پشت سرهم اسممو صدا میکرد منم با عصبانیت گفتم:چیه بابا چته

اونم بادادگفت:کجایی بابا هی صدات میکنم جوابمو نمیدی.

با خوشحالی بهش گفتم:هیچ جا عزیزم خیلی برات خوشحالم خوشبخت بشی

فاطی یه خنده ی بلندی کرد که فهمیدم الان ازگوشه چشمش اشک اومده همیشه عادتش بود

دیگه یکم باهم حرف زدیم و بعدشم ازهم خداحافظی کردیم

اون شب به سختی گذشت ومن بزور خوابیدم صبح که بلندشدم رضا رو ندیدم رفته بودسرکار

ازوقتی پاشدم داشتم خودمو سرگرم میکردم تا یادم نیافته که چیشده آخه هروقت بهش فکرمیکردم دیوونه میشدم

romangram.com | @romangraam