#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_258
رضا با چشمای درشت نگام کرد
یهو باخنده گفتم:وای خداکنه دخترباشه
من دختردوست دارم
که باحرف آرادزدم زیرخنده
آراد:مامانی دخترباشه منو دیگه دوست نداری
دوست دارم مگه میشه پسرمودوست نداشته باشم عزیزم
رضا:چی میگی براخودت تینا
بعد یکم آروم ترگفت:جلوبچه زشته
...سرمو تکون دادم همش زیرزیرکی میخندیدم ورضا هم چشم غره بهم میرفت
تارسیدیم خونه شروع کردم همجا روتمیزکردن بااین که همیشه دارم تمیزمیکنم ولی نمیدونم چرا وسواس گرفته بودم.
صدای گوشیم بلندشد مامانی بود
سریع جواب دادم گفتم :سلام جانم مامان
_سلام دخترم خوبی
خوبم مامان بابا اینا خوبن
_همه خوبن شکرخواستم خبرخوش بهت بدم
خیرباشه چیشده
_ستاره زایید صبح دردش گرفت بردیمش بیمارستان الان یه پسرخوشگل آورده
..بااین که ازته دلم داشتم ذوق میکردم فقط گفتم:بسلامتی مبارکه
_نمیای مادر
فعلا نمیتونم بعدشم باید به رضا بگم ببینم چی میشه
_باشه عزیزم آرادو ببوس خداحافظ
خداحافظ
نشستم رومبل به صفحه سیاه تلوزیون خیره شدم چقدآرزوداشتم عمه بشم چه آرزوهاداشتم برای تیام واسه عروسیش همه روستاره ازم گرفت حالا نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت باشم
حواسم به دورورم نبود
که رضاگفت:خانوم چیشده خیره شدی به تلوزیون خاموش
ازفکرامدم بیرون گفتم:هاچی
رضا:حواست کجاست تینااین همه حرف زدم متوجه نشدی چیشده
مامانم زنگ زد گفت بچه تیام به دنیا امده
رضا:خب عزیزم این کجاش ناراحتی داره
این که خوبه بسلامتی
نه نیست موقعی خوب بود که اون اتفاقا نمیافتاد آرزوها براش داشتم ولی همه روستاره ازم گرفت زندگیم عوض شد میدونی چقدبده بفهمی اونایی که باهاشون بزرگ شدی خانوادت نیستن توی چندوقت پشت سرهم کل زندگیم بهم ریخت آخه چرا
رضا:آروم باش عزیزم
آروم باشم من هق
..زدم زیرگریه
رضا:چته خانومی
romangram.com | @romangraam