#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_256


رفتم بالا تاکادوشو بیارم براش ریش تراش وادکلن خریده بودم وقتی بازش کرد خیلی خوشحال شد

رضا:وای دستت دردنکنه چرا زحمت کشیدی

نیشمو بازکردمو گفتم:خواهش میکنم کاری نکردم که

روبه آرادگفتم:مامانی برو کادوتوبیاردیگه

آرادکادوشو داد وقتی رضا بازش کرد آرادومحکم بوسید

رضا:مرسی پسرم

.. نقاشی سه تامونوکشیده بود و بهش کادوداد

آخه همش میگفت چی بخرم برابابایی گفتم بهش نقاشی بکشه وقتی هم کشیداصلن بهم نشون نداد

خونه روتمیزکردم ورفتیم تواتاق که بخابیم شب خوبی بود

رضا روبهم گفت:ممنونم تینا میدونی خیلی وقته هیچ کس برام تولدنگرفته بود بهترین روززندگیم بودهیچ وقت یادم نمیره این روزو

خوشحالم که خوشحال شدی

بعدشب بخیر بهم گفتیم و درازکشیدیم

انقد خسته بودم دوسوته خوابم برد

ازوقتی بلندشدم همش توفکربودم که آریا اونجا چیکارمیکرد اخه وقتی فکرمیکنم میبنم اززمانی که آریا ازدواج کرده چجورمیتونه بچه داشته باشه این بچه ای که همراش بود همسن وسال آراد بود.

آخه بگو دختره خل چرا بهش فکرمیکنی توشوهرداری پسرخوبی مثل آراد داری دیگه چه مرگته چرا به کسی فکرمیکنی که همش عذابت داده توروحسابت نکرد باهات بدکردچرا

ازفکرامدم بیرون ورفتم توآشپزخونه

من اصلن گشنم نبود آراد هم هوس پیتزاکرده بود حال نداشتم خودم درست کنم تازه وسیله هاشم نداشتیم پس بیخیال شدم زنگ زدم تا براش بیارن میخاستم برای شام عدسی درست کنم

یه چندروزی بود رضا بی حال بود رنگش پریده بود هرچی میگفتم بریم دکتر نمیومد استرس داشتم خیلی نگران بودم

باید هرطورمیشد میبردمش دکتر اگه یه آمپولی چیزی بزنه خوب میشه

این مردا اینجورموقع ها گوش نمیکنن که دق میدن آدمو

داشتم به آراد نگاه میکردم انقد قشنگ غذا میخورد دلم میخاست برم لپشا بکشم وسفت ماچش کنم

سرمو گذاشتم رومیز منتظر بودم تارضا بیاد بالاخره امد داخل وامد مثل همیشه صدام کنه سریع رفتم سمتش نذاشتم روبهش گفتم:همینجا وایمیسی حاظرشم بریم دکتر

رضا:اولا سلام دوما تینا گفتم خوبم دکترنیازی نیست

توکجاخوبی رنگ و روتو دیدی

رضا:آره دیدم توآیینه مشکلی نبود

ازدید تومشکلی نیست ولی من میبینم بیا بریم دکتر بابا مگه بچه ای یه قرص یه آمپولی چیزی میده خوب میشی رضارنگ و روت پریده

رضا: امروزسرکار یه قرص خوردم خوبم عزیزم

وای آخرمنو میکشی ازخودت قرص میخوری مگه دکتری بخدا رضا اگه نیایی بریم دکتر بامن دیگه یه کلمه هم حرف نمیزنی چون جوابتونمیدم ازالان شروع شد

..بعدشم رفتم تواتاقم و درازکشیدم پتوهم روصورتم کشیدم همش حرف خودشه اه

صدای پاهاش میومد که داشت بهم نزدیک میشداصلن تکون نخوردم تا این که تخت تکون خورد ونشست

رضا:تینا خانوم

...جواب ندادم

رضا:عزیزم چرا اینجوری میکنی بابا خوبم من

...سکوت کردم نمیخاستم حرفی بزنم

رضا:باشه عزیزم بلندشو بریم دکتر تا باورت بشه چیزیم نیست و خوبم

romangram.com | @romangraam