#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_243
دروغ نمیگم به خاطر اینه که حالم خوب نیست مریم:توچی جواب دادی
بنظرتون جوابم چی بوده فاطی:مردخوبیه ولی اون بچه داره به این فکرکردی +شماها فکرکردین جوابم مثبته نخیر جوابم منفیه خیلی دلیل هست که نمیشه فاطی:هه حتما اولیش آریاس. ..بدون اینکه جوابشو بدم رفتم اتاقم نشستم روتخت وساعت ها توفکربودم داشت صبح میشدوهنوزمن بیداربودم یبارباخودم میگفتم نمیشه یبارمیگفتم چرانشه تاکی بخاطر آریا عذاب بکشم سرم داشت میترکید ازاین همه فکر یه قرص سردرد برداشتم با اب خوردم با دستم سرمو فشارمیدادم تا دردش کم بشه ولی خیلی دردمیکرد نمیدونم چیکارکنم.درازکشیدم وچشامو بستم شاید بتونم بخابم تا دردم کمتربشه به سختی خابم برد دینگ دینگ خمیازه کشیدم بلندشدم نشستم روتخت نمیدوستم دورورم چخبره اه صدای ساعت رومخم بود سریع خاموشش کردم . وبلندشدم تختمو مرتب کردم و بعداین که دست و صورتمو شستم رفتم پایین گلوم خشک شده بود لیوان روزیرشیر آب گرفتم وقتی پرشد آب وبستم و بعدسرکشیدم.یهو یکی ازپشت گفت:تویخچال اب هست انقد ترسیده بودم پریدم دستمو روقلبم گذاشتم و برگشتم با دیدن مریم زیرلب هرچی فش بلدبودم بهش دادم همیشه عادت داشت منو زهرترک کنه چشم غره ای بهش رفتم لباسامو پوشیدم و به سمت دررفتم سوارماشین شدم استارت زدم وراه افتادم توراه همش به جوابم فکرمیکردم دیگه مطئمن شده بودم که جوابم درسته وبعدا پشیمون نمیشم بعد این همه فکر بایدم تصمیم درست بگیرم ..تا رسیدم دروبازکردم وداخل رفتم بابای آراد توحیاط بود سرمو پایین انداختم و باگفتن سلام رفتم تووآرادو صداکردم.
آراد:سلام +سلام پسرخوشگله
آراد:تومیخای بشی مامان من با تعجب گفتم:کی این حرفو زده آراد:بابا
با عصبانیت رفتم توحیاط وگفتم:چرادروغ به این بچه گفتین من قبلا جوابمو به شما داده بودم _اما قراربود فکرکنین+شما فکرکردین نظرم عوض میشه بعدشم قبل ازاین که ازمن بپرسین چرا بهش گفتین ..آراد کنارمن وایساده بود داشت به ما نگاه میکرد.
_آرادپسرم بروتوبازی کن..وقتی آرادرفت گفت:یعنی نظرتون عوض نشده
..برگشتم اونور نمیخاستم وقتی جوابشو میدم بهش نگاه کنم و گفتم:من جوابم به شما مثبته اگه منومیخاین بیاین خواستگاری...بعدش رفتم تواتاق آراد نشستم روصندلی یعنی کارم درست بود . رفتم توگوشیم تو گروه سه نفرمون پیام دادم که جواب مثبت دادم آخه بچه ها نمیدونستن.امیدوارم اتفاق بدی نیافته خیلی میترسم میدونم باباوآرتا و بقیه بفهمن مخالفن میترسم دعوابشه.ازآقا رضا اجازه گرفتم زودتربرم خونه اونم انقد که خوشحال بود گفت: برو سوارماشین شدم به سمت خونه راه افتادم چراغ قرمزشده بود وایسادم یه دختربچه کوچولو سرشو ازماشین آوردتو گفت:خاله آدامس میخری ازم... قبل اینکه چراغ سبز شه ازتوکیفم پنج تومن درآوردم دادم بهش و یه آدامس برداشتم که دختربچه گفت:خاله الان بقیشو میدم+نمیخاد عزیزم برای خودت....خندید وخوشحال شد و دوید رفت منم با خندیدن اون خوشحال شدم چراغ سبزشد وراه افتادم ...ای کاش میشد این بچه ها توخونشون بودن درس میخوندن همچی داشتن زندگی میکردن هی.رسیدم ماشینو پارک کردم وپیاده شدم ودروبازکردم رفتم توخم شدم کفشمودرآرم وقتی بلندشدم با دوتا دیو روبرو شدم اخ اینا اولیشن .مریم با خشم گفت: چطورتونستی توک جوابت نه بود مارو مسخره کرده بودی
فاطی:توچه غلطی کردی داری خودتو بدبخت میکنی+بچه ها اولش این فکرومیکردم حتی به خیلی چیزا فکرکردم ولی بعدش فهمیدم که من بااون خوشبخت میشم چون وقتی قضیه آریا رو گفتم خیلی راحت گفت گذشتت مهم نیست هرکی بود قبول نمیکرد میدونین وقتی جواب مثبت دادم چقد خوشحال شد بعدشم به قول شماها تاکی عذاب بکشم بخاطر آریا منم حق زندگی دارم میخام زندگی کنم کناراون مرد اون بچه بهم آرامش میده میفهمین فاطی:اما تینا تومیدونی خانوادت اجازه نمیدن +منم مشکلم همینه باید با آرتا صحبت کنم فعلا میرم بالا استراحت کنم.داشتم لباسامو درمی آوردم که گوشیم زنگ خورد بابای آراد بود. +بله _سلام میشه شماره خونتون وبدی تا زنگ بزنم برای خواستگاری+بنظرم زوده_نه نیست خیلیم هم دیره
وقتی شماره رودادم قطع کردم
ازوقتی که شماره رو بهش دادم استرس به جونم افتاده بود همش تو اتاق راه میرفتم وپام دردگرفته بود.باصدای زنگ گوشیم احساس کردم قلبم یه لحظه ایستادگوشیمو نگاه کردم مامان بود دستم میلرزید به سختی خودم روکنترل کردم و جواب دادم+جانم مامان:سلام دخترم +سلام مامان همگی خوبین مامان:خوبیم مادر توخوبی+آره خوبم مامان: فردا داره خواستگاربرات میاد خودمو به تعجب زدم وگفتم
خواستگارکی هست مامان:والا نمیدونم زنگ زد منم گوشیو دادم به بابات اون حرف زد راستی+جانم مامان:من به کسایی که این همه سال بزرگت کردن گفتم اوناهم بیان هی با این که توروازما جداکردن اما این حقشونه که باشن +واقعا راست میگی مامان مامان:آره دخترم ما کم کم راه میافتیم که شب اونجاباشیم کاری نداری بابات داره صدام میکنه
باشه مواظب باشین خداحافظ مامان مامان:خداحافط عزیزم.به فکرفرو رفتم وای چقدردلم براشون تنگ شده بود برای مامان بابا ،تیام خوبه که میان و زنگ زدم به آقا
رضا:بعدازدوتا بوق جواب داد:سلام تینا خانوم+سلام چراینقد عجله میکنین برای امدن این همه عجله برای چیه_تینا میخام همچی زودتموم شه بیای خونم ..ازخجالت سرخ شدم والکی با گفتن:بچه ها صدام میکننن خداحافظی کردم.رفتم پایین قضیه روبچه ها گفتم برام خوشحال بودن ولی اوناهم مثل من میترسیدن هواتاریک شده بود چشمم به ساعت بود که کی میرسن حتی به من زنگ نزدن و نگفتن که میان یانه ولی من منتظرشون بودم گوشیم زنگ خورد آرتابود جواب دادم: + سلام داداشی جانم آرتا:سلام خواهربی معرفتم داری میری+کجا آرتا:خونه شوهرازخجالت حرف نزدم که گفت:الان مثلا خجالت کشیدی آخ یعنی توانقد بزرگ شدی که میخای شوهرکنی عزیزدلم+ای بابا هنوزکه مشخص نیست
آرتا:من دلم روشنه خواهریی تازشم بسته دیگه ترشیدی خداکنه بیادبگیرتت ماراحت شیم.+خیلی بدی بیشعور.
داشتیم حرف میزدیم که زنگ دربه صدا دراومد و فاطی دروبازکرد ومامان، بابا با تیام و ستاره ای که چیزی نمونده بودبترکه امدن داخل آرتا
سروصداشون وشنید..شنیدم که ازپشت گوشی یواش گفت همون کسایی که
عزیزم روازمن جداکردن اومدن +چی گفتی آرتا آرتا:هیچ.. چی+داداشی فعلا کاری نداری آرتا:نه عزیزم بروبسلامت. گوشیو قطع کردم و به سمت مامانی که بزرگم کرده بود پروازکردم وتوبغلش پریدم نمیدونم چم شده بود.مامان سفت بغلم کرده بود وگریه میکرد. ازبغلش امدم بیرون وبا انگشتم اشکاشو پاک کردم و بعدپیش بابا رفتم مشخص بود حالش بهترشده پیشونیم روبوسید منم داشتم گریه میکردم ولپشو ماچ کردم زیرلب جوری که بشنوه گفتم:دوستت دارم بابایی کناربابا تیام وایساده بوددلم براش خیلی تنگ شده بودبدون این که بذارم حرفی بزنه صورتشوبوسیدم وکناررفتم به ستاره نگاه کردم داشت گریه میکرد ولی برام مهم نبود اون دوست قدیمیم که خواهرم میشد برام مرده بود بچه ها هم سلام کردن به سمت آشپزخونه رفتم دست بچه ها دردنکنه ازوقتی دیدن من توفکرم همه کارا رودوش اونها افتاده بود .ازآشپزخونه امدم بیرون کنارهیچ کس جانبود به جزستاره مجبورشدم برم اونجا بشینم ولی انقد لبه نشسته بودم که همش میخاستم بیافتم. به مامان نگاه کردم که گفت: مادرت بهم زنگ زدوگفت داره برات خواستگارمیاد ماروهم دعوت کرد.+آره خودمم تازه امروز شنیدم شماها برین استراحت کنین تا شام حاظربشه صداتون میکنم مامان:باشه دخترم همه رفتن بالا بازماموندیمو این دوستای خل وچل .زیرلب باخودم میگفتم:خداکنه همچی درست بشه
وقتی شام حاظرشد فاطی و فرستادم که بره صداشون کنه بعد چنددقیقه اومدن و سرسفره نشستن خخخخ ستاره مثل پنگوئن راه میرفت وقتی راه میرفت مریم و فاطی زیرزیرکی میخندیدن کنارمامان وباباخیلی خوب بود اونها منوبزرگ کردن من عاشقشون بودم یک کدومشون خدایی نکرده نباشه من مردم.کنارهم غذامونوخوردیم وبعدباکمک فاطی ومریم جمع کردیم خواهرای خوشگلم نذاشتن من به چیزی دست بزنم چی میشه همیشه اینجورباشه بعدازشام یکم حرف زدیم درمورد این همه دوری وبعدهمه رفتن تا بخابن تابرای فردا سرحال باشن. من هم به اتاقم رفتم وجلوآیینه آرایشمو با دستمال مرطوب پاک کردم و پریدم روتخت بشمارسه خوابم بردتوخواب نازبودم همش قلقلکم میگرفت اول یه چی تودماغم رفت با دستم زدم رودماغم بعد یه چیزی گردنمو قلقلک میداد یه چشمموآروم بازکردم تیام بود کسی که توبچگی همیشه اینجوربیدارم میکرد تیام باپرداشت گردنمو قلقلک میداد که مچشوگرفتم که نیششو
بازکردوگفت:مامان گفت صدات کنم+اونوقت مامان گفت باپرصدام کنی بزاربرم ازش بپرسم تیام:نه بهش بگی پوستمو میکنه مثل همیشه همش هواتوروداره+خوبه میدونی بازم کرم میریزی.دست وصورتمو شستم و رفتم پایین به همه سلام کردم و نشستم
سرسفره مامان گفت:صبحانتوخوردی
بروحاظرشوبریم+ من دلم میخادبیان اینجازنگ میزنم بهشون وراضیشون میکنم
وقتی صبحانمو خوردم رفتم تواتاق گوشیمو برداشتم و شماره آرتارو گرفتم
تماس برقرارشد انگار روگوشی خوابیده بود که انقد زود جواب داد
سلام
آرتا:سلام عزیزدلم چیشد یادی ازما کردی
گوشیو بده به مامان
آرتا:آها پس بگو مامان و کارداری به من زنگ زدی وگرنه توکه یادمانمیکنی بعدشم چرابه خودش زنگ نزدی
دوست داشتم به توزنگ بزنم مشکلیه
آرتا:نه مشکلی نیست خودشیرین
عمته الانم گوشیو بده مامان بدو
آرتا: وایسا به بابا بگم چی گفتی
صدای مامان رو شنیدم که گفت:بده گوشیو انقد دخترمو اذیت نکن
مامان: جانم دخترکم
سلام مامانی
_سلام مادرچیشده
romangram.com | @romangraam