#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_221


من حالم خوبه نیازبه استراحت کردن ندارم فاطی:ای بابا تینا چقد بحث میکنی باهامون وقتی میگیم بمون بگو چشم دیگه ماهم زودمیایم فعلا

..دلم خیلی شورمیزد نمیدونم چرا

بچه ها سریع رفتن ترسیدن بازمن حرف بزنم برای اینکه یکم ازفکردرارم گوشیو برداشتم شماره آریاروگرفتم تا یه بوق خورد جواب داد:جانم خانومم

سلام آریاجونم خوبی آریا:خوبم عزیزم چخبرا کجایی+وای آریا بازیادم انداختی

آریا:چیو عزیزم+مریم و فاطی رفتن بیرون نذاشتن من باهاشون برم نمیدونم چرا آریا:خانومی شایدکاردارن+نمیدونم

*...ازاونور صدای مامانش میومدآریا روصدا میکرد*+آقایی برو مامانت صدات میزنه آریا:نمیخاد وللش کن دلم برات تنگ شده بود برای اون صدای قشنگت +فداتشم داره صدات میکنه زشته بعدزنگ میزنیم باهم حرف میزنیم باشه آریا:باشه خانومی فعلا+فعلا عزیزم

داشتم کانالای تلوزیونو بالا پایین میکردم هیچی نداشت که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود+بله_سلام شما تینا خانوم هستین+بله خودمم_من ازبیمارستان زنگ میزنم دوتاخانومو آوردن اینجا که بیهوشن و اسماشونو نمیدونیم وتوی گوشیای هردوشون شماره شما توش بود اونم اولین شماره+یاامام حسین کدوم بیمارستان_بیمارستان کوثر.گوشیو قطع کردم همینجور که گریه میکردم لباسامو هم میپوشیدم گفتم دلم شورمیزنه خدا خواهرامو ازتومیخام.سوارماشین شدم روندم به سمت بیمارستانی که خواهرام اونجا بودن ونمیدونم چه بلایی سرشون امده هق تا رسیدم ماشینو قفل کردم با دورفتم توبیمارستان رفتم سمت پذیرش و اون خانومه ک اونجانشسته بودروبهش گفتم: خانوم زنگ زدن بهم که دوتا ازدوستام تصادف کردن آوردنشون اینجا _اسماشون چیه عزیزم+مریم اسدی و فاطمه رئیسی_انتهای راهرو دست راست اتاق6+ممنون ازشیشه بالای اتاق داخلو نگاه کردم دیدم دارن باهم حرف میزنن سریع رفتم تو +چه بلایی سرخودتون آوردین امروزمن دلم شورمیزدا ببین چیشد گفتم بزارین منم باهاتون بیام نذاشتین که الان خوبین مریم: اره خوبیم وای یه بندداری حرف میزنیا +ببند بابا یکی بگه چرا این اتفاق افتاده فاطی:بابا داشتیم میرفتیم خرید یهو یکی خودشو انداخت جلوماشین منم تا بیام ترمز کنم دیرشده بودبا تعجب گفتم:مرد.مریم:ن بابا بیشعور احمق خودشو انداخته جلوماشین حالا پول میخاد+کجاست من برم ببینم حرف حسابش چیه مریم:فکر کنم جلودرباشه نبودهم ازپذیرش بپرسی میگن +باشه من برم میام .الهی بمیرم رنگ و روشون پریده بود خداروشکر زیاد آسیب ندیده بودن مریم دستش دررفته بود جاانداخته بودن فاطی هم چون راننده بود یکم صورتش زخمی شده بود خداروشکر کمربند بسته بود وگرنه معلوم نبودچی میشداین یارورو پیدانکردم رفتم ازخانومه پرسیدم:ببخشید این آقایی که دوستام باهاش تصادف کردن کجاهستن_دیدم رفتن بیرون ولی یه چیزی بهتون بگم بهشون نگینا.رفتم جلوترگفتم:چی_عزیزم ازاون سیریشاس هیچیش نشده ها ولی شما که نبودین یه قشقرقی به پا کرد که نگو ،+واقعا_آره بخدا بهش روبدین ازتون فقط میچاپه ازقیافش و اون اخلاقش مشخصه،زدم زیرخنده گفتم :مرسی عزیزم اونم یه لبخند تحویلم داد گفت :خواهش میکنم گلم میخاستم برم سمت بیرون که دیدم یه مرده امد پیش اون زنه باداد گفت:په کی این خانوما پول منو میدن اگ ندن ازشون شکایت میکنم.زنه بهم اشاره کرد یعنی که این همون مردس:رفتم سمتش گفتم چخبرته آقا صداتو بلندمیکنی اگه میخای نشون بدی که دادزدن بلدی که من ازتو بدترم میخای نشون بدم؟ منم بلدما دوما توشکایت میکنی ماازت شکایت میکنیم ازاین که پریدی جلوماشین ازاینکه هیچیت نشده پول میخای وازمردم پول میکنی من به کسی پول زور نمیدم من ازت شکایت میکنم که پریدی جلوماشین که الان خواهرام افتادن گوشه بیمارستان فکرکردی باهالو طرفی اگه دوتا خواهرام خل باشن به توپول بدن من یکی خل نیستم خرهم نیستم افتاد، حالا هم هری تا زنگ نزدم به پلیس و ازت شکایت نکردم مرده شکه شده بود اون دختره که پشت میزبود یه چشمک تحویلم دادمنم خندیدم و رفتم پیش بچه ها فاطی:چیشد چقد گرفت+هیچی مریم:مگه میشه هیچی اون که داشت خودشو میکشت چجورالان راضی شده +برای این که شماها ساده این خرین بگه بهش پول میدین اما من پول زورنمیدم،نیم ساعت گذشته بود تا دکتر امدمرخصشون کرد.ازبیمارستان امدیم بیرون رفتم سمت ماشین برگشتم دیدم بچه ها بامن نمیان دارن میرن سمت ماشین فاطی،گفتم:کجابامن میاین بعدمیایم ماشینوبرمیداریم شماهاحالتون خوب نیس

ازوقتی که امدیم خونه دیوونم کرده بودن یه بند دارن غرمیزنن مخصوصا فاطی که چرا نذاشتی خودمون بیایم الان ماشینم اونجاست و ازاین چرت و پرتا اخ بگو تینا چقد تو ساده ای باید میذاشتی خودشون بیان تا یه چیزیشون بشه تابفهمنن خوبی بهشون نیومده که

فاطی:وای دلم پیش ماشینمه

ازاعصبانیت سرخ شده بودم با دادگفتم:بسه دیگه فاطی خوبی بهتون نیومده ازاون موقع داری تومخ میریا حواست هست

بلندشدم رفتم سمت اتاقم هرچی هم صدام کردن جواب ندادم.

نشسته بودم داشتم فکرمیکردم که امروز چیکارکنیم اخه قرار بود لاغرمردنیه بیاد خواستگاری فاطی.میخاستم یه نقشه بکشم که فاطی ازدست این چلمنگ خلاص شه

(آخه چقدرمن مهربونم دلسوزم همچی تمومم) با اینکه فاطی رومخم میرفت اما وقتی ناراحت بود من دق میکردم

یهوصدای درونم گفت:بازخودتو تحویل گرفتی

توکه باز امدی بعدشم حقیقته چشم نداری ببینی برو مزاحمم وقتم نشو

فاطی مثل مرغ سرکنده ازاین وربه اونورمیپرید اخه اگه کاری نمیکردیم دیگه همچی تموم میشدچون میخاستن بیان برای حرفای اخر اونا برای خودشون بریدن و دوختن میخان تن فاطی کنن ولی من که نمیزارم توفکرفرورفتم

بعدچنددقیقه با چیزی که توذهنم امد خندیدم به بچه ها که گفتم زدن زیرخنده خانواده فاطی زودترامده بودن وداشتن مخ فاطی و شستشو میدادن.

ساعت نه بود که صدای زنگ درامد داداش فاطی رفت دروبازکردوتشریف آوردن آخ تا میدیدمش حالت تهوع میگرفتم پسره بوزینه

بعد سلام کردن و این حرفا گل وشیرینی رودادن به فاطی و امدن نشستن فاطی چایی آورد بهش گفته بودم برای آقای کچل نریزه به همه که تعارف کرد سریع نشست که مامانش گفت:دختر برا داماد نیاوردی که

فاطی: چایی دیگه نداشتیم

تا اینو گفت خندمون گرفت

مامان پسره گفت:به به عجب چاییه

فاطی:امروزیه رمال و توپارک دیده بودم کارش حرف نداره این لحظه رو پیش بینی کرده بودوراست گفته که اگه توی قوری تف کنی مهرو محبت خانواده دامادبه تو چندبرابربیشترمیشه

....خخخ

معلوم بود همشون حالشون داره بهم میخوره

یهو کچل بلندشد روبه فاطی گفت:این چرت وپرتا چیه میگی

منم خیلی راحت بلندشدم یکی ازشیرینی خامه ای که رومیزبودرو برداشتم کوبوندم روصورتش گفتم :بشین سرجات

...اوه بالاخره اعصبانیت این چلغوزرو دیدیم

کچل باعصبانیت گفت:بالاخره مال من میشی بشین وتماشا کن

بعدش بلندشد و داشت میرفت بیرون که

فاطی بهش گفت:باش تامن جواب بله بدم

بعدچنان هلش داد با سرازپله ها خورد زمین ولی اینجور که هلش داد فکرکنم ضربه مغزی شه این که تونقشمون نبودچرااینکاروکرد

مامان کچل ازترس غش کرد فاطی هم عین خیالش نبود رفت نشست رومبل شروع کرد میوه پوست کندن وخوردن

مامان فاطی هم غرمیزد:ابرومو همش میبری اگه اتفاقی براش بیافته چی دختره خیره سرچرا به فکرنیستی ماخوشبختیتو میخایم

فاطی همینجورداشت میخورد اصلن محل نمیداد

romangram.com | @romangraam