#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_208
خیلی خابم میومد روتخت درازکشیده بودم بعدش دیگه نفهمیدم کی خابم برد
صبح ساعت8بلندشدم تختمو مرتب کردم چمدونمو برداشتم لباسمو ریختم توش
به مامان اینا هنوز نگفته بودم که دارم میرم شمال
وسیله هامو که جمع کردم حاظرشدم رفتم پایین مامان تا منو دید گفت:کجا داری میری
دارم میرم شمال
مامان:چی بخاطر حرف دیشب داری میری بابا ستاره برامن مهم نیست برامن نوه ام مهمه بابا تودخترمنی
تینا عزیزم من هیچ وقت یادم نمیره ناراحتت میکرد اشکتو درمیاورد بعدش رفتی اون اتفاقا افتاد هیچ وقت نبخشیدمش اما چیکارمیتونم بکنم بخاطر پسرم و نوه ای که داره میاد هیچی نمیتونم بگم
..تعجب کردم ازمامان وقتی این حرفارو داشت میزد.
همینجوربامامان داشتیم حرف میزدیم که ستاره باناراحتی امد توآشپزخونه پس همه حرفامونوشنیده
مامان من کلاس دارم باید برم
بعدشم راستی مامان میدونی فال گوش وایسادن اصن خوب نیست
..منظورم به ستاره بود قشنگ متوجه شده بود
مامان با ناراحتی گفت:باشه مادر مواظب خودت باش
..با بابا و تیامم خداحافظی کردم قرارشد این دوتا الاغ بیان جلو درخونمون تا بریم
گوشیم زنگ خورد دیدم مریمه بیشعور تک زده بود
فهمیدم امدن رفتم جلودر
سلام بردوتا بزغاله
فاطی:سلام برتوای خر
مریم تا امد حرف بزنه گفتم:تودیگه زر نزن سوارشین بریم خخ
مریم:بیشعور میخاستم بگم سلام برتوخواهرگلم.
آره جون عمت
راه افتادیم توراه مثل همیشه خوش بودیم♡
یه چندساعتی بود توراه بودیم
.وای ازدست این دوتا اگه من رانندگی کرده بودم تا الان رسیده بودیم
اون روز که رفته بودم بیرون یکم خرید کردم برای بچه ها
رسیدیم ساعت دوبود رفتم تواتاقم لباسامو عوض کردم چمدونمم گذاشتم توآشپزخونه پیش ماشین لباس شویی اخه عادت داشتم مسافرت میرفتم بعدش باید همچیو بشورم
چایی دم کردم سه تایی خوش رنگ ریختم بردم رومیزگذاشتم بچه ها خسته شده بودن چاییمونو داشتیم میخوردیم که گوشیم زنگ خورد.
آریا بود.جواب دادم گفتم:بله
آریا:سلام عزیزم خوبی کجایی
بدنیستم خونه ام
آریا:عه امدی شمال
بله
آریا:چه خوب دلم برات تنگ شده میای بریم بیرون
نه خسته ام میخام بخابم
آریا:بهونه نیارخانوم بیادیگه
romangram.com | @romangraam