#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_193
سیصد تا لباس پوشیدم خوشم نمی اومد مینداختم رو تخت
دیگه واقعا گیج شده بودم
دروبازکردم فاطی و صداکردم
فاطمه:جانم
تینا:بیا کارت دارم
فاطی امدتو با دیدن لباسا روتخت تعجب کرد گفت:اینا چیه روتخت چیکارمیکنن
تینا:فاطی کمک کن گیج شدم نمیدونم چی بپوشم
فاطی خندش گرفت:توبین این همه لباس یکی هم نتونستی انتخاب کنی که بپوشی
تینا:سرمو بالا پایبن کردم گفتم : اهوم
یه سارافون مشکی بلند پوشیدم که روش کت میخورد قشنگ بود
البته فاطی کمکم کرد وگرنه من نمیتونستم حالاحالا انتخاب کنم
یه کفش پاشنه بلند که جلوش بازبود پوشیدم
یه شال زرشکی سرم کردم کیف ستش هم برداشتم
آرایش هم کردم دراخر یه رژ زرشکی زدم
خودمو توآیینه نگاه کردم دیدم همچی خوبه رفتم پایین
مریم:به به عروس خانوم داماد که ببینتت غش کرده که
..زدم زیرخنده
سوارماشین شدیم
پنج دقیقه ای رسیدیم اونور خیابونو که نگاه کردم دیدمشون بیچاره ها زیرپاشون علف سبزشد
ماشینو پارک کردم رفتیم پیششون
سلام کردیم و رفتیم داخل کافه
نشستیم رو صندلی های چوبی که خیلی قشنگ بودن
میگفتیم و میخندیدیم که گوشیم زنگ خورد ازکیفم آوردمش بیرون
با دیدن شماره هنگ کرده بودم
تیام بود
اولش نخاستم جواب بدم ولی یه چیزی بهم میگفت جواب بده
جواب دادم
تیام:سلام عزیزدلم بالاخره برداشتی
تینا:کاری داشتین
تیام:این طوری باهام حرف نزن
تینا:پس چطوری حرف بزنم ها بعد این همه مدت زنگ زدی چی بگی برو همونجایی که بودی خداحافظ
تا امدم گوشیو قطع کنم گفت:
تیام:قطع نکن تینا یه کار مهمی داشتم باهات
تروخدا ببخش گرفتار بودیم
تینا: هه به من میخاین زنگ بزنین گرفتارمیشین
romangram.com | @romangraam