#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_170
ازفکرامدم بیرون نمیخاستم امروزمو خراب کنم تا اینجاش بهم خوش گذشته بود نمیخام بخاطر یه فکرو چیزای بیخود اعصابمو خراب کنم به خودم و بقیه امروز و زهرمارکنم
رسیدیم پیاده شدیم
این بستنی فروشیه
بهترین بستنی و داشت بیشتروقت میومدم اینجا
رفتیم تو جاش خیلی قشنگ بود
یه قسمتش صندلی چیده شده بود
و یه قسمت دیگشم مبلای شیکی داشت بیشتر برای تولداینا بود
آریا ماروبردسمت اون مبلا اونجا نشستیم
مثل اینکه صاحبش دوست آریا بود
اخ این پسر چقدر همجا آشنا داره خخخخ ولی خیلی خوبه ها
آریا:بچه ها چی میخورین
فاطی و مریم بستنی شکلاتی سفارش دادن
آرتین: بستنی سنتی
سهیل:بستنی موزی
من و آریا هم بستنی توت فرنگی سفارش دادیم
صدای گوشیم بلندشد کیفمو بازکردم گوشیم معلوم نبود کجاست داشتم زیر رو میکردم کیفمو که صدای گوشیم قطع شدتا بالاخره پیداش کردم که دوباره گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرتا یه لحظه احساس کردم قلبم وایساد
فاطمه:چرا رنگت پریده آرتاعه اره
تینا:آره چی بگم بهش
همه داشتن به ما سه تا نگاه میکردن که ببینن چی میگیم
مریم:بگو خونه یکی ازبچه هایم
تینا:شرمیشه میدونم
گوشیم داشت خودشو میکشت
به بچه ها گفتم ساکت باشن هیچی نگن که یه وقت شرنشه
جواب دادم گفتم:جانم
آرتا:معلوم هست کجایی نگرانم کردی چرا جواب نمیدی
تینا:ببخشید ندیدم
آرتا:کجایی
تینا: با من من گفتم خونه یکی ازدوستام
(سرمو بلندکردم که دیدم فاطی یواش میگه نفس عمیق بکش آروم باش شک نکنه فداش بشم
همیشه حواسش به همه چی هست)
آرتا:چی کدوم دوستت براچی به من نگفتی
تینا:مگه تودوستای منو میشناسی بعدشم یادم نبود واسه این رفتم که دوستم زنگ زد گفت مامان و بابام رفتن تهران من تنهام میترسم بیاین اینجا دورهم باشیم همین.
آرتا معلوم بود که باورنکرده.
آرتا:باشه مواظب باشین خداحافظ
بعدش قطع کرد
romangram.com | @romangraam