#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_168


آریا:خجالت کشیدنت هم قشنگه

خندیدم چیزی نگفتم. فقط خجالت کشیدم

راستش خوشم میومد ازش

آریا:تینا من تورو دوست دارم میخوام باهم یه زندگی باعشق داشته باشیم والبته تااخرش با عشق

تینا: منو توباهم خوشبخت میشیم اره

آریا: معلومه اره نفسم بیا بریم پیش بقیه عزیزم

تینا: بریم

رفتیم داخل رستوران پیش بچه ها

آریا ازوقتی گفت رسمی حرف نزنیم خیلی راحت باهام حرف میزد ( مثل اینکه انگار چندساله دوستیم )

آرتا:

مامان اومده بود بیمارستان و حال آتوسا هم رو به بهبودی بود

بمیرم برای خواهرم که بازم قلبش دردگرفته بود



آتوسا:داداشی

با شنیدن صدای آتوسا نگاهی بهش کردم و گفتم:جونم

آتوسا:داداشی من میخوام برم خونه

آرتا: میری عزیزم فقط یکم دیگه صبرکن

آتوسا: داداشی

آرتا:جانم

آتوسا:یه معذرت خواهی بهت بدهکارم

آرتا: برای چی

آتوسا:این که نگفتم مریضم

آرتا: اره آتوسا اشتباه کردی نگفتی اگه چیزیت میشد چی

آتوسا:اما الان که دیگه خوبم

آرتا: خداروشکر ولی اگه خدایی نکرده میرفتی منم دنبالت میومدم

آتوسا:نگو داداشی خدا نکنه تینا که بود

آرتا: من هردوتون و دوست دارم به دوتاتون احتیاج دارم عزیزم دیگه ناراحت نباش

آتوسا:سری تکون داد و چیزی نگفت

تینا:

خیلی بهم داشت خوش میگذشت یعنی بهترین روز زندگیم شده بود

آریا هواموداشت

انگار داشت یه خبرایی میشد فاطی ،مریم خیلی مشکوک میزدن

من فهمیدم قضیه چیه

(حالا بماند)

غذا روآوردن

romangram.com | @romangraam