#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_164


چیزی که میخوام بگم گفتنش راحت نیست برام

یعنی الان خیلی وقته با خودم دارم کلنجار میرم

امید وارم از حرفم ناراحت نشید

تینا:آقا اریا دارین منو میترسونینا خواهش میکنم حرفتونو بزنین

سری تکون داد و گفت:

_ بینید تینا خانوم من من به شما

دستی به سرش زد گفت: علاقه دارم

یه لحظه حس کردم قبلم ایستاد این چی گفت

_ میدونم بد گفتم ولی بخدا قصدبدی ندارم

من واقعا به شما علاقه دارم

خاستم اگه موافق باشین یکم باهم رفت آمد داشته باشیم بعدبرسیم خدمتتون برای امرخیر

تینا:چیزه من باید فکر کنم

_تا هروقت بخواید فکر کنید

تینا: من باید برم خداحافظتون

اریا سر تکون داد چیزی نگفت

با حالت شوک به طرف ماشین رفتم داشتم فکرمیکردم

من الان باید چی میگفتم

(اگه آرتا بفهمه چی وای)

خدایا چی کار کنم

سوار شدم و سرموگذاشتم رو فرمون

خدایا چه جوابی بدم خودت کمک کن

ماشینو روشن کردم حرکت کردم به سمت خونه

رسیدم

ماشینو پارک کردم

رفتم داخل نشستم رومبل

انقد توفکربودم که اصن نمیفهمیدم دورورم چخبره

فاطمه:تینا

وا مریم چرا جواب نمیده

مریم:تینا کجایی سه ساعت داریم صدات میکنیم

تینا:اینجام

فاطمه:چیشده توکه داشتی میرفتی خوب بودی چیشد الان

تینا>زیرلب گفتم اون ازم خواستگاری کرد

مریم:کی

تینا:آریا

فاطی:نه دروغ نگو

romangram.com | @romangraam