#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_157
آرتا:تینارو تازه پیدا کردم یادته که گمش کرده بودم بهت که گفته بودم
با هردوشون صمیمی هستم
. خودت چی
پوریا:آره خوشحالم که پیداش کردی
پوریا: من و پونه باهم زندگی میکنیم
آرتا:پس مامان و بابات
پوریا:بابام که فوت کرده مادرم ازدواج کرده
من و پونه تنهاییم
آرتا:ای وای خدابیامرزه
پوریا:ممنونم داداش
پوریا:داداش فردا تینا ابجیتو بردار بیا خونمون
آرتا:نه مرسی مزاحم نمیشیم
پوریا:این حرفو نزن کلی حرفا دارم برات
آرتا:منم
نمیدونی که چقد سختی کشیدم تو این چندوقت به اندازه چند سال پیرشدم
پوریا:دیگ داداشت امد نمیزاره ناراحت باشی پس فردا منتظرتما
آرتا : باشه مرسی داداش
پوریا:بیا بریم پیش آتوسا وقت داروشه
آرتا:بریم
..خداروشکر که پوریا رو دیدم دلم تنگ شده بود براش
رفتیم پیش آتوسا پوریا داروهاشو بهش داد بعدم با گفتن اینکه کارداره و زود برمیگرده رفت
گوشیمو برداشتم رو اسم عزیزدلم زدم
با شنیدن صداش جون گرفتم
تینا:جانم
آرتا:سلام عزیزدلم کجایی
تینا:خونه ام قراره با بچه ها بریم بیرون
عصبی شدم گفتم:بیخود بشین خونه ببینم ساعتو نگاه کردی
جواب نداد فکرکردم گوشیو قطع کرده ولی صدای نفسش میومد
آرتا:مگه باتونیستم خودتو زدی به کری
تینا:درست حرف بزن
آرتا:هرجور دلم میخاد حرف میزنم بدون اجازه من میخاستی بری کدوم قبرستونی ها
تینا:بسه هیچی بهت نمیگم پروشدی بتوچه
آرتا:که من ربطی نداره وقتی نشونت دادم میفهمی تو برو بیرون ببین چیکارت میکنم
بعدشم تق قطعش کردم
خدایا چرا انقد عصبی شدم دارم دیگه روانی میشم
romangram.com | @romangraam