#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_127
هه چه خوش خیالم من
که دیدم باز برام پیام فرستاد
پیامش باز کردم
تیام: تینا خواهری دلم برات تنگ شده
مگه میشه یه پسر ازدواج کنه و خواهرش نباشه
با حرفش گریم باز شروع شد
باید برم چون شاید دیدار بیوفته به قیامت
براش تایپ کردم میام...
بغض مثل خوره توی جونم افتاده بود
روز رفتن فرا رسید
مریم و فاطی منو از قرآن رد کردن
خیلی استرس داشم دستم داشت میلرزید
فاطی:آروم باش چیزی نیست توکل کن برخدا
ارتا داداش مهربونم بغلم کرد و دم. گوشم گفت:
خواهری زود بر گرد دلم برات تنگ میشه بغلش کردم و خدافظی کردم ازفاطی اینا
سوارماشین آرتا شدم و رسیدیم
تینا:خداحافظ آرتا
آرتا:خداحافظ عزیزم زودبیا خواهری
رفتم سمت اتوبوس وسوارشدم ازپنجره آرتا رودیدم دلم براش تنگ میشد
اتوبوس راه افتاد
وقتی رسیدم
نمیخواستم مامان اینا منو الان ببینن
برا ی همین رفتم
هتل ویه اتاق گرفتم یکم استراحت کردم
شب قراربود برم خونه
یه دوش گرفتم
یه. مانتوی ساده پوشیدم به رنگ آبی
شلوار لی مو هم پام کردم بایه شال خوشگل
کیفمو برداشتم و رفتم بیرون
اولین تاکسی ک رسید سوار شدم
وقتی رسیدم
داشتم همجارونگاه میکردم دلم برای کوچمون برای همچی تنگ شده بود
بابا رو جلوی در دیدم وایساده بود
تا منو دید هول کرد اومد سمتم
خواستم بغلش کنم
romangram.com | @romangraam