#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_125


مریم:چی میخاستی بکنه

همش بلندمیشه نمیزاره ماکمکش کنیم تازه دادم میزنه اگ چیزی بگیم

..آرتا یه جوری نگام میکرد منم محل ندادم

درازکشیدم رومبل ک...

که گوشیم زنگ خورد

رفتم دیدم مامانه

خدایا بااین که ابنکارو کردن باهام

ولی نمیتونم فراموششون کنم اونا بزرگم کردن چه کنم اخه

انقد جواب ندادم تا قطع شد

دوباره گوشیم زنگ خورد

بزارجواب بدم ببینم چی میگ

تینا:بله

مامان:الهی قربون صدات برم دلم برات تنگ شده بود تروخدا قطع نکن کارت دارم عزیزم

تینا:بگو

مامان:عروسی داداشته

...داشتم ذوق میکردم الهی فداششم اما باخودم فکرکردم چرا اون که داداشم نیست

تینا:بسلامتی به من ربطی نداره که

مامان:فداتشم مادر بیا دلمون تنگ شده واست یعنی نمیای عروسی داداشت

تینا :نه

بعدشم قطع کردم

زدم زیرگریه اخه چقد بدبختم

چقد آرزو داشتم براتیام چه کارامیخاستم بکنم براعروسیش

اما حالا ببین چیشد آه

مریم وفاطی اومدن بغلم کردن

فاطمه:چیشده قربونت برم

تینا:عروسی تیامه چه ذوقی داشتم براش ولی حالا چی

مریم:گریه نکن عزیزم تی تی با گریه چیزی درس نمیشه بشین فکرکن ببین کدوم کاردرسته

تینا:اخه هق چطوری هق

آرتا:بچه ها میشه من و تینارو تنها بزارین

فاطی:آره داداش

..من و آرتا تنها کنارهم نشسته بودیم

آرتا دستشو دور کمرم حلقه کرد وگفت:

خواهری قربونت برم میدونم درحقت بدی شده اما اونم داداشته دوست داره اون شب کنارش باشی

منم مردم خب دوس دارم خواهرم ابن جور موقع ها کنارم باشه پس درکش میکنم

باگریه گفتم:اون داداش واقعیم نیست که پس چرا باخودت مقایسش میکنی

romangram.com | @romangraam