#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_123


آرتا قلبش به درداومده بود که یکی یدونش اینجاست توتخت بیمارستان خواهرش راست میگفت حق میدم بهش سخته

فرداظهرشد دکتر مرخصش کرد

کمکش کردم ازتخت بیادپایین

به مریم و فاطمه گفتم کمکش کنن لباسشو عوض کنه

منم رفتم برگه ترخیصشو گرفتم

رفتم تو دیدم عزیزدلم آماده اس

آرتا:عزیزم بریم

تینا:بریم

رفتم کمکش زیربغلشو گرفتم

گفتم:تینا سنگینیتو بنداز رومن

تینا:مگ زایمان کردم بابا خودم میام

آرتا:حرف نباشه همین که گفتموانجام بده

تینا:پوف

تینارو نشوندم رو صندلی خودمم نشستم پشت فرمون

مریم و فاطی هم پشت مامیومدن

آرتا:میبرمت خونه مامان اینا ببینتت دیگ نباید تنها باشی این غلطا به ذهنت برسه

تینا:نه نه

آرتا:کوفت نه

تینا:اینجوری نمیشه با این حالم بیام منو ببینن

بزارخوب شم بعد بعدشم تنهانیستم بچه ها هم هستن

راستی خونه مامانت اینا مگ اینجان

آرتا:اولا مامان دوما خونمون که تهرانه میدونی که ولی بهشون گفتم سوپرایز دارم براشون مجبورشون کردم بیان اینجا

تینا:

رسیدیم

آرتا کمکم کرد رفتیم داخل

فاطمه جا پهن کرد برام کمک کردن درازکشیدم بابا نزاییدم ک اخه خخ

(بگو دختره خل داشتی میمردی چی میگی اخه)

آرتا:به والله تکون بخوری من میدونمو تو

تینا:یعنی دسشویی هم نرم

آرتا:با کمک فاطی اینابرو منظورم چیزدیگس بخدا ایندفعه خودم میکشمتا گفته باشم

تینا:باشه

... بچه ها رفتن غذا درست کنن دیگ حالم داشت بهم میخورد کمرم خوردشدبود

نمیزارن تکون بخورم

تا پامیشم مبگن کجا

دسشویی هم دیگ آرامش ندارم همجا بامن میان

romangram.com | @romangraam