#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_121
(اینم دیونست ها)
شلوارک پام بود
حواس ندارم که
(فقط زحمت کشیده بودپیراهن تنش کنه)خخخ
سریع رفتم خونه شلوارپوشیدم
خودموتوآیینه دیدم مطئمن شدم که همچی درسته
سوارماشین شدم
وگازشو گرفتم
پنج دقیقه نشد که رسیدم
پیاده شدم دویدم سمت بیمارستان
آرتا :وای خدای من یادم رفت که درماشینو قفل کنم
درماشینو قفل کردم
دویدم داخل بیمارستان
رفتم ازخانومه که اونجا نشسته بود پرسیدم:
خانوم تینا محمدی الان کجاست
که صدای آشنایی رو پشتم حس کردم
فاطمه:آرتا بیا اینجا
برگشتم دیدم فاطمس
گریم گرفت گفتم:تینای من خواهرمن کجاست چه اتفاقی براش افتاده نگین که ازدستش دادم
فاطمه با عصبانیت گفت:زبونتوگازبگیر
اگرخدایی نکرده طوری شده بود ما اینجا واینساده بودیم آقای باهوش
آرتا:قصه دارین تعریف میکنین واسه من آرتا با صدای بلند گفت: خواهرمن کجاست
مریم:صداتو بیار پایین اینجا بیمارستانه
تینا هم تواین اتاقه بغلیه هنوزبهوش نیومده
آرتا:وای خدای من بمیرم برای خواهرم
آرتا رفت سمت اتاق
که فاطمه گفت:نمیتونی بری تو دکتر فعلا اجازه نمیده
آرتا:دکتر خیلی بیخود کرد
(دکتر پشت سر آرتا بود دست به سینه وایساده بود داشت به حرفای آرتا گوش میکرد)
آرتا همینجور داشت با خودش حرف میزد
هرچی بهش اشاره میکردن نمفهمید ک
آرتا:چتونه چرا ادا درمیارین چشاتونو اینجورنکنین کورمیشینا
دکتر:آقای محترم چیزی شده
آرتا تا دکترو دید به( تت و پت )افتاد
آرتا:نه اقای دکتر میخاستم خواهرمو ببینم
romangram.com | @romangraam