#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_119
هااااااچرا حرف نمیزنی ساکت شدین
چطور تونستی فقط به آرزوی خودت فکرکنی به بقیه فکر نکردی فکرشو نمیکردی یروزی بفهمم تا کی میخاستین پنهون کنین لعنتی ها واقعا براتون متاسفم شما بی رحم ترین آدمایین
بعدشم قطع کردم
فاطمه:این حرفا چی بود زدی به مادرت خجالت نکشیدی تینا باتوام معلوم هست چته هی میخایم خوب تا کنیم نمیفهمی داری گند میزنی به همچی
تینا:برای اینکه اون مادر من نیست امروز فهمیدم
مریم:چیو فهمیدی دیوونمون کردی
تینا:برین ازآرتا بپرسین اون همچیو میدونه
بعدشم زدم زیرگریه
...خدایا چرا اینقد من بدبختم دیگ خسته شدم لعنت به همچی لعنت
مریم و فاطی دیدن من حرفی نمیزنم رفتن پیش آرتا
منم تو یه لحظه یه چی امد توذهنم
رفتم تو اتاق یه عالمه قرص و برداشتم ریختم تو آب همش زدم بعدش سرکشیدم
درازکشیدم روتخت
کم کم چشام داشت بسته میشد و ازاین زندگی آشغال راحت میشدم
فاطمه ومریم همچی و اززبون آرتا شنیدن حالشون بدبود حالا خواهرشونو درک میکردن و حق میدادن بهش
فاطی با گریه گفت:وای مریم چقد سخته خواهر بیچاره من خق داشت خدایا
مریم:هق بمیرم براش چه بدی کردن درحقش
بچه ها هرچی تینا روصدامیزدن جواب نداد
مریم : وا فاطی تینا کجا رفته با اون حالش
نگرانش شدن رفتن تواتاق دیدن خوابه خیالشون راحت شد خواستن برگردن که
که دیدن یه عالمه قرص ریخته روزمین
فاطمه:این قرصا چیه مریم
مریم:من چمیدونم بیا بریم ببینیم
فاطمه یکم شک کرده بود اما خودشو آروم کرد اون چیزی فکر میکنه نیست
با دیدن قرصا و آبی که بالاسر تینا بود به همچی پی بردن
فاطمه رفت بالاسر تینا:خواهری پاشو فداتشم
هرچی تکونش میداد تینا هیچی نمیگفت
فاطمه:یا ابولفظل مریم بدبخت شدیم زنگ بزن اورژانس زودباش
هردو داشتن گریه میکردن میترسیدن اگه بلایی سرتینا میومد چی
مریم زنگ زد اورژانس.
خیلی زود خودشونو رسوندن تینا رو خوابوندن روتخت و بردن
مریم وفاطمه هم دنبال امبولانس رفتن
مریم:فاطی چجور به آرتا بگیم
فاطمه:این به پای خودت من جرئتشو ندارم
مریم:تو توچیکاری جرئت داری اخه همیشه من باید انجام بدم
romangram.com | @romangraam