#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_276


سریع لبخندم جمع کردم_باشه





جلو تر از من وارد آشپزخونه شد





نمیدونستم دستبند کجا گذاشته ولی به احتمال زیاد توی اتاقش بود

باید برای گشتن به اتاق میرفتم





نگاهی به آشپزخونه انداختم

خبری ازش نبود





عقب گرد کردم به سمت اتاق برم که با صداش

نفسم عصبی بیرون دادم





مرتضی _بیا مسکن آوردم





به سمتش چرخیدم و مظلوم گفتم_پام داره خون ریزی میکنه ..باید ببینم چقد بخیه هاش آسیب دیده





دستم به کمر شلوارم بند کردم که مرتضی جا خورد_چیکار میکنی؟؟





سعی میکردم لبخند نزنم _وا خب ببینم ران پام چقد آسیب دیده





مرتصی_اینجا میخوای شلوارت دربیاری؟؟!





مکث کردم_کجا دربیارم؟؟!





سرش پایین انداخت و زیر لب چیزی گفت

که متوجه نشدم_برو تو اتاق..تا برات باند بیارم





چشمام از خوشحالی برق زد

و سریع گفتم_آها اره باشه..

و با تمام سرعت به سمت اتاق رفتم و پریدم داخل و در بستم





پشت در تکیه داده بودم





و اطراف اتاق از نظر گذروندم

چیزی به چشمم نمیخورد





به سمت کشو ها رفتم

و تند تند مشغول گشتن شدم

کنار تخت

بالای کمد

روی میز مطالعه

همه جارو گشتم

ولی خبری از دستبندم نبود





یهو یاد شلوار مرتضی افتادم

با دست محکم به پیشونیم کوبیدم





آخرین بار با اینکه حواسم جمع نبود ولی مطمئنم دستبند توی جیب شلوارش گذاشته بود

اون شلوار هم دقیقا همین الان پوشیده بود...

ضربه ای به در اتاق خورد که ترسیده به هوا پریدم_بله؟؟





مرتضی در باز کرد ولی وارد اتاق نشد_میتونم بیام تو؟؟





_آره..





وارد اتاق شد و

سینی روی میز کوچیک اتاق گذاشت

_من میرم بیرون ..میتونی تنهایی از عهده اش بر بیای؟؟





اخم کردم_نه..

انتظار داشتم بگه خودم کمکت میکنم ولی..

مرتضی _باشه الان عزیز صدا میزنم





جا خوردم_نه..لازم نیس..خودم انجامش میدم..





سرش تکون داد میخواست از اتاق بیرون بره

که سریع به سمتش دویدم

و پریدم توی بغلش





بخاطر اینکه

کارم یهویی بود

ولو شد روی تخت و منم افتادم روش





نگاهم به چهره ترسیده و چشمای گرد شدش افتاد





romangram.com | @romangram_com