#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_254


که سریع خودش عقب کشید





سریع پشتم بهشون کردم

مهبد_تو اینجا چیکار میکنی؟؟!





نیلو_میخوام آرین ببینم





مهبد_نمیشه





نیلو داد زد_میخوام ببینمش





صدای ازمهبد بلند نشد

من میتونستم حال خوااهرم درک کنم

حس های من و نیلو متقابل بود

و الان قلب من از شدت غصه نزدیک بود از حرکت بایسته و نیلو جای خود داشت

آهی کشیدم





یواشکی نگاهی به پشت سرم انداختم

خبری ازشون نبود

دویدم سمت انتهای راه رو ولی هیج اثری نبود





لعنتی زیر لب گفتم و مشغول گشتن توی بیمارستان ب اون بزرگی شدم...





*نیلو

اختیار اشکام دست خودم نبود

و مثل یه بچه آروم و سر ب زیر دنبال مهبد به راه افتادم





مهبد با دیدن عصبانیت و قیافه غم زده من تمام مدت سکوت کرده بود





با حرفش سر بلند کردم_اینجاس..ولی اجازه نمیدن زیاد ببینیش میخوان واس عمل امادش کنن





نا باور لب زدم_به این زودی؟؟





سرش پایین انداخت_اره..





دستم روی دستگیره در گذاشتم که دستم گرفت_کی بهت گفت آرین اینجاس؟؟





دستم از دستش بیرون کشیدم

احساس میکردم روح آرین منو میبینه و دلم نمیخواست با تماس دست من با مهبد دلخور بشه..

اروم زمزمه کردم_پیک..





متعجب گفت _پیک؟؟





در باز کردم_آره گفت از طرف اداره اومده و وظیفه داشت به همسرش خبر بده





مهبد بهت زده فقط نگاه میکرد

و وارد اتاق شدم

با دیدن بدن بی جون آرین که کلی سیم و دم و دستگاه بهش وصل بود





دلم از جا کنده شد و روی زمین زانو زدم و بلند زدم زیر گریه_منو ببخش..ارین

منو ببخش ....





مدام همین حرف تکرار میکردم..

سرم روی زمین گذاشتم_تقصیر من بود...

میدونم بخاطر رفتار بد من

از خونه خودت فراری شدی





منو ببخش..کاش پا پس نمیکشیدم و تا اخر این ماموریت باهااات بودم





شاید الان جسم بی جونت جلوی چشمم روی تخت نیافتاده بود و باهم...





با کشیدم شدن دستم

حرفم قط شد

و سرم بلند کردم

پرستار لبخند غمگینی زد_باید مریض به اتاق عمل ببریم...





از روی زمین بلند شدم به سمتش رفتم

لباش خشکیده بود





سرم خم کردم و آروم و طولانی لباش بوسیدم

این اخرین بوسه ما بود...

بعد از مراسم دفن آرین سر خورده کنار قبر نشستم

_بعد این میخوای چیکار کنی؟؟





نگاه سردم به مهبد دوختم_هیچی





romangram.com | @romangram_com