#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_252


و جعبه رو از روی میز برداشتم به سمت اتاق رفتم





همزمان با بستن در اتاق صدای کوبیده شدن در خونه بلند شد بیخیال





به سمت نیلو که روی تخت خوابیده بود رفتم





و از بین بسته ها قرص مسکن برداشتم و یه دونه قرص روی لبش گذاشتم_بخور خواهری..





بی حرف قرص بلعید





لیوان آب روی میز به لبش نزدیک کردم و بعد خوردن جرعه ای اب دوباره چشماش بست _نیلا؟؟





دستش گرفتم_جانه نیلا؟!





آهی کشید_چرا هر وقت به چیزی دل خوش کردیم

همه چی خراب شد





جوابی واس سوالش نداشتم

سرم روی دستش گذاشتم و چشمام بستم





دلم‌میخواست وقتی بیدار شدم نیلو دوباره شاد و شنگول باشه

با صدای زنگ تلفن چشمام باز کردم _اه یه دقیقه نمیذارن ادم بخوابه

هی فرت و فرت زنگ‌میزنه...





عصبی و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم و به سمت تلفن رفتم

_بله؟؟





شخص پشت خط کمی سکوت کرد

_الو؟؟





صداش صاف کرد_سلام..





آرین بود از بین دندونام غریدم_سلام چی شده زنگ زدی ؟؟





اروم زمزمه کرد_من واسه چند روز میرم ماموریت





بیخیال گفتم_خب؟؟!





آهی کشید_همین خداحافظ...





و صدای بوق های ممتد توی گوشم پیچید





پسره خل وضع





تلفن سرجاش گذاشتم و

به اتاق برگشتم





نیلو روی تخت نشسته بود

با دیدن من پرسید_کی بود؟؟!





روی تخت دراز کشیدم_آرین





به سمتم چرخید_چی گفت؟؟!





_هیچی..گفت چند روز میره ماموریت و خونه نیست..





نیلو_چه ماموریتی؟؟!





شونه هام بالا انداختم_نپرسیدم...





نیلو_گشنمه بریم غذا درست کنیم؟؟





چپ چپ نگاهش کردم_من حال ندارم زنگ بزن از بیرون بیارن به حساب آرین خان

من پیتزا میخورم





نیلو با دست به شکمم کوبید_کارد بخوره شکمت ...





خندیدم که از اتاق بیرون رفت...





****

چند روزی از نبودن آرین گذشته بود



romangram.com | @romangram_com