#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_234
مهبد_ماموریتتون چطور بود؟؟
لب زدم_خوب بود..
با پام خطای فرضی روی زمین میکشیدم که غرید_این چهره خجالتی بهت نمیاد...
سرم بلند کردم _اخه...
بین حرفم پرید_من یادم نیست نیم ساعت پیش چی دیدم...
دهنم از تعجب باز موند که خندید_شتر دیدی ندیدی دیگه...
چقد این بشر خوب بود..
اگه دوقلوها بجای مهبد بودند
معلوم نبود چقد طعنه و کنایه بار ادم میکردند....
مهبد_حالا چرا خشکت زده؟؟
نگاهی به در اتاق انداختم_آرین کجاست؟؟
اخم کرد _از حضور من اینجا ناراحتی؟
مثل مجسمه زل زده بودم بهش
که صدای آرین بلند شد_مهبد بیا پیداش کردم..
مهبد لبخند کمرنگی زد_بهتره استراحت کنی..شب بخیر
و از اتاق خارج شد
در اتاق قفل کردم..
بغ کرده روی تخت نشستم که نیلو از زیر تخت بیرون اومد_هووف دست و پام بی حس شد زیر این تخت..
با دیدن قیافه من ساکت شد_چیزی شده؟؟
آهای کشیدم_نه
بلند شد روی تخت کنارم نشست_من اگه خواهر دوقلومو نشناسم که باید بمیرم..
سرم روی شونش گذاشتم_به این فکر کردی من و تو همزمان نمیتونیم عاشق دوتا فرد مختلف بشیم؟؟
متعجب گفت_ یعنی چی؟؟
_یعنی اینکه اگه من به مهبد توجه کنم
آرین ناراحت میشه
تو به آرین توجه کنی مهبد ناراحت میشه
چون فکر میکنن یه نفریم و داریم بازیشون میدیم
نیلو_نیلا توی زندگی ما عشق معنی نداره..با دروغ بزرگی که سایه انداخته رو سرنوشتمون
سرم به نشونه فهمیدن تکون دادم
و لبخند کمرنگی برای تغییر حال و هوامون زدم_پس خودمو خودتو عشقه!!
لبخند زد_یه کار دیگه هم میشه کردا!؟
_چی؟؟
از روی تخت بلند شد_بریم زن احسان و عرفان بشیم ...
اخم کردم_من تا اخر عمرم زیر تخت قایم بشم زن اون دوتا نمیشم
چشمکی زد_یکیش ،پررو نشو دیگه
بالشت به سمتش پرت کردم_هردوش مال خودت اصلا
خودش کنارم روی تخت انداخت که مجبور شدم کنارش بخوابم_من تا اخر عمرم ازت جدا نمیشم خواهری...
حاضرم با خودت ازدواج کنم اصلا...
با دست زدم تویه سرش_بگیر بخواب جفنگ نگو
خندید_چشم عشقم...
صبح با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم
نیلو روی تخت نبود
romangram.com | @romangram_com