#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_198




و از آشپزخونه بیرون زد

که همون یه ذره رمغ از پام رفت و محکم روی زمین زانو زدم





خاله منو توی بغلش کشید

انگار حالم رو درک میکرد

که منو بی صدا توی آغوشش میفشرد





سرم بالا آوردم

نیلا با نگاه غمگینی از لای در کابینت نگاهم میکرد





دلم نمیخواست ضعف و ترسم توی نگاهم ببینه

چشمام بستم

خاله مجبورم کرد بلند بشم_بهتره بری خونه...دیگه اینجا کاری نداری...





سری تکون دادم ولی نمیتونستم تنها برم نیلا توی کابینت بود

_شما برین من خودم میرم





خاله_نه دخترم من باید اینجا رو مرتب کنم...





اگه خاله تو آشپزخونه میموند نیلا تا شب اینجا گیر میافتاد...





خاله کیفم توی بغلم چپوند و منو به سمت در خروجی برد_برو تا آقا برنگشته...





با یاد آوری رادمهر باز حس انزجار بهم دست داد....





از خونه بیرون زدم و جلوی در منتظر نیلا شدم

امیدوار بودم بتونه یه جوری از خونه خارج بشه....

حدود نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری از نیلا نبود

کم کم داشتم دلشوره میگرفتم





به سمت در حیاط رفتم که

با صدای سوتی

از پشت دیوار به اون سمت چرخیدم

با دیدن نیلا

با خوشحالی به سمتش رفتم_کجا بودی دوساعته؟؟





خندید_والا این خاله خانوم شما وسواس داشت

و از تمیز کاری آشپزخونه دل نمیکند تا من بیام بیرون





نفسم آسوده بیرون دادم_ با رادمهر برخورد نکردی؟؟





دستم کشید و به سمت خیابون برد_نه...

حالا هم که اخراج شدیم ازینجا

دیگه رادمهر بی رادمهر





لبخندی زدم

با نیلا به سمت خونه به راه افتادیم...





تاکسی سر کوچه نگه داشت بعد از حساب کردن کرایه طبق معمول

نیلا پشت درخت توی کوچه قایم شد و من به سمت خونه رفتم

در حیاط نیمه باز بود...





در کمی هل دادم و وارد شدم

سابقه نداشت در باز باشه

حتما کسی وارد شده بود و در نبسته بود





به سمت خونه رفتم

و در باز کردم

کفشام توی جاکفشی گذاشتم

که

صدای آشنایی توی گوشم پیچید...

_معلوم نیست میخوان چیکار کنن...





مکثی کردم

صدا خیلی آشنا بود ولی نمیتونستم تشخیص بدم که صدای کیه!!





جلو تر رفتم

که صدای آرین بلند شد_انگاری فردا محموله رو زیر پل رد میکنن

باید جلوشونو بگیریم...

صدای ناشناس بلند شد_ همزمان یک محموله دیگه رو بیرون شهر میخوان رد کنن





خیلی کنجکاو شده بودم که ببینم این صدای آشنا از کیه

جلو تر رفتم و کنار در ورودی پذیرایی ایستادم که با دیدن احسان و عرفان

درجا خشکم زد





با دهن باز زل زده بودم بهشون

اونا هم با دیدن من

متعجب از جا بلند شدن





romangram.com | @romangram_com