#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_187
#دروغ_دونـفره
چشم هاش گرد شد_نه بابا...
این چه حرفیه آخه. من متوجه شدم حرفم خیلی زشت بود
درسته سختم بود ولی باید معذرت خواهی می کردم..
آه کشید:
- حرف هام اصلا در شان تو نبود
بهشون که فکر می کنم دیوونه میشم
انگار یه خنجر تو قلبم بود
هربار پشیمونیش از حرفاش منو میکشت
آرین تو چه میدونی که من همینی ام که گفتی..شایدم بدتر
بغض کردم
سیب زمینی ها رو توی سینک ریختم و آروم گفتم:
- منم بخشیدم دیگه ادامه اش نده
آرین- نه اخه اونجوری گفتی ...
برگشتم سمتش و عصبی غریدم
- شوخی کردم میشه بس کنی
چپ چپ نگاهم کرد_باشه..
مظلوم گفت _من چیکار کنم الان؟
سیب زمینی ها رو توی سبد ریختم و با سینی و چاقو جلوش گذاشتم:
- اینا رو پوست کن
چاقو رو گرفت و همچین پوست سیب زمینی رو کند که یه عالمه از گوشتش هم جدا شد
کوبیدم به پیشونیم:
- این چه وضعشه...
گیج نگاهم کرد_چشه؟؟
همونجوری که بالا سرش ایستاده بودم چاقو رو گرفتم_ببین کم فشار بده تیغه فقط زیر پوستش بره
اینجوری
یکم خم شدم و دستش با چاقو توی مشتم گرفتم روی سیب زمینی کشیدم...
اهان آرومی گفت
و مکث کرد
دستم پس کشیدم که جا خورد
که خندید
- هول کردم فک کنم
سرش رو بلند کرد که چشم تو چشم شدیم
فاصله امون کم بود
اون نشسته و سرش رو به بالا و من سرپا خم شده بودم تو صورتش
سریع عقب کشیدم و در حالی که سعی می کردم صدای کوبش قلبم رو نادیده بگیرم گفتم:
- اینا رو پوست کن من گوشت در بیارم.
در فیریزر رو باز کردم و خودم رو اون تو قایم کردم
اصلا یادم نمی اومد برای چی بازش کردم
هی چشم های آرین می اومد جلوی چشمم
تقریبا داشتم یخ می زدم که آرین گفت:
- پیدا نکردی؟ دو ساعته چی می خوای اون تو
به خودم اومدم.
سریع یه بسته چرخ کرده درآوردم.
لرزم گرفت که باعث خنده اش شد:
- مجبوری مگه
کنار میز ایستادم و سیب زمینی ها رو چهارقاچ کردم
با دقت بهم نگاه می کرد:
- از کی آشپزی می کنی؟
یکم برای یادآوری اخم کردم:
- خیلی ساله
اروم پرسید- کوچیک بودی؟
سر تکون دادم
- آره..خیلی
romangram.com | @romangram_com