#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_183
خندید_نگو جلوشون پخش زمین شدی
آروم خندیدم_ نه
راستش مهبد...
سریع از تخت پایین پرید و کنارم نشست_مهبد چی؟؟
از قیافش خندم گرفته بود_مهبد گرفتم
نیلو_اوووف عجب صحنه ای بوده پس..
تو بغل هم بودید؟؟
- آره، همه حواسم رفت به صورتش
یادم رفت تو بغلشم..
بشکنی زد_اوووف عجب صحنه ای بود..
پس فیس تو فیس شدین
- آره...هی من نگاهش کردم
هی اون نگاهم کرد.... تا حالا دقت کرده بودی چقدر ابروهاش تمیزه؟
خندید_نه ولی دقت که می کنیم انگار با یه بغل عاشقش شدی!!
اخم کردم_کوفت
به سمت تختش برگشت که بی هوا گفتم_همون موقع آرین سر رسید منو تو بغل مهبد دید..
نیلو خشکش زد
میدونستم به چی فکر میکنه...
منم نمیخواستم بخاطر من عشق خوواهرم از بین بره
نفس عمیق و بلندی کشید_خب دید که دید..
اتفاقی بود دیگه توکه..
بین حرفش پریدم_اره ولی وقتی اون رسید و صحنه که دیده بود کمی ..
نیلو روی تختش دراز کشید_بیخیال بابا بگیر بخواب
امروز خیلی سخت گذشت بهت
آه کشیدم
خش خش تخت اومد و پتوم رو روم مرتب کرد و دستی رو سرم کشید_مرسی نیلو..
چشماش بست_شب بخیر خواهری...
*نیلو*
با صدای قار قار چند تا کلاغ بیدار شدم
خمیازه ای کشیدم و اطرافم رو نگاه کردم
ساعت هفت و نیم بود
دیگه فایده نداشت بخوابم
یه ربع دیگه آرین بیدار می شد.
بلند شدم و نشستم
به نیلا نگاه کردم که توی خودش جمع شده بود و طبق معمول روش باز بود و پتوش زیرش مچاله..
پتوم رو روش انداختم
نمیخواستم بیدارش کنم..
دیروز روز خیلی بدی بود براش
بهتر بود بخوابه لااقل کمتر فکر و خیال می کرد
بدون این دو قلوی دوست داشتنیم اصلا دووم نمی آوردم، همه ی زندگیم بود.
از فکر بیرون اومدم
باید برای آرین صبحانه آماده می کردم
بدون صبحانه نمی رفت سر کار...بهتر بود سریع تر میز بچینم تا غرغرش شروع نشده
احتمالا الان هم مشغول دوش گرفتن بود...
از اتاق بیرون رفتم
بعد از شستن دست و صورتم کتری رو گذاشتم جوش بیاد
یه لقمه نون چپوندم توی دهنم تا جلوی ضعف رفتنم رو بگیرم و بعدا با نیلا صبحونه بخورم
عسل و مربا رو از یخچال بیرون آوردم و مشغول ریختن تو کاسه شدم
romangram.com | @romangram_com