#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_154
آرین_طفلی شما دخترا چه دردسر هایی که..
یهو با صدای مهبد ساکت شد_چی شده تو آشپزخونه جمع شدین؟؟!
آرین اخمی
کرد_هیچی اومدم آب بخورم
مهبد مشکوک نگاهش کرد_خب برو بخور...
از تغییر رفتار یهویی آرین متعجب شدم
معلوم بود نمیخواست مهبد چیزی از پریودی بدونه...
مهبد نگاهی به من انداخت_چی درست میکنی؟؟!
آرین پارچ آب رو از یخچال برداشت و به سمت مهبد رفت_بریم بیرون ....
بزور مهبد هل داد
دوتایی از آشپزخونه خارج شدن
سریع نبات داغ توی لیوان ریختم
به اتاق برگشتم
نیلا روی تخت مثل جنین توی خودش جمع شده بود
با دست تکونش دادم_نیلا پاشو نبات داغ بخور بهتر بشی...
به اجبار بلند شد...
کمی ازش خورد
نیلا_هووف داغه...
کمی مکث کرد و دوباره ازش نوشید..
بعد خوردن نبات داغ روی تخت دراز کشید
در اتاق قفل کردم و کنارش خوابیدم...
نمیدونم چقد خوابیده بودیم که با صدای تق تق در اتاق
چشمام به زور باز کردم و با صدای کشداری گفتم_بله.!؟
آرین_نمیخوای بیای بیرون!
غریدم_ هنوز دو دقیقه نیس خوابیدم..
آرین _نگاهی به ساعت بنداز از دیروز خوابی ساعت ۱۲ ظهره
مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم_هان؟؟
آرین تقه ای دیگه به در زد_سریع بیا ناهار درست کن من گشنمه...
و از اتاق دور شد
از روی تخت بلند شدم که با دیدن لکه خون روی لباسم
چهره ام جمع شد_گندت بزنن نیلا...
لگدی بهش زدم_پاشو ببینم گند زدی تو ملافه و لباسای من..
نیلا غرغر کنان روی تخت نشست_اه تازه خوابم برده بود..
پس گردنی بهش زدم که سرش کج شد_پاشو ببین تخت چکار کردی؟!
نگاهی به لکه خون روی ملافه انداخت_به چه قرمز خوش رنگی
عصبی غریدم_اه چندش پاشوو..
خندید از روی تخت بلند شد
به سمت کمد رفت_تو تواتاق بمون تا من برم لباسام عوض کنم یه دوش بگیرم بیام
کلافه نفسم بیرون دادم_باشه فقط زودتر چون باید ناهار درست کنیم...
نیلا لباساش از داخل کمد برداشت _باشه...
روی تخت نشستم
یهو نیلا محکم کوبید تو صورتش_باید برم طبقه بالا؟؟!
متعجب گفتم_آره ..پایین حموم نداره...
به پشت سرش اشاره کرد_با این لکه؟!
شونه هام بالا انداختم خندیدم_میخواست پیچش رو سفت کنی تا انقد نریزه
نیلا_کوفت
بلند ترخندیدم
از لای در سرکی کشید_انگاری کسی نیست تو سالن..
_بهتر بدو برو حموم تا مثل عجل معلق نرسیده
نیلا خندید_باشه ۱ ۲ ۳
بدوو از اتاق خارج شد...
سری از روی تاسف تکون دادم
romangram.com | @romangram_com