#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_149


اون دور نشستین هی میگید اینکار بکن اون کار نکن!؟





سکوت کردم

صدای از مهبد هم بلند نشد





با دیدن قفسه های پر از مشروب فکم افتاد_واااو اینهمه مشروب...





شیشه از قفسه برداشتم

_انقد مشروب اینجا هست که تا ۱۰۰ سال هم نیاز به شراب ندارن..

مردک معلومه واس هرعیاشی یه بطری خالی میکنه...





لنگان لنگان از پله ها بالا رفتم





سکوت مهبد نشون میداد تماس قط کرده

والا پسره پررو

چه انتظارا از آدم دارن..





شیشه رو روی میز گذاشتم_بفرماید خاله...





خاله لبخندی زد_ممنونم دخترم





پام به شدت زق زق میکرد

لنگان لنگام روی صندلی نشستم که خاله با دیدن وضعم چشماش گرد شد_چی شده؟!





بخاطر درد اخمام توی هم رفت_از پله ها افتادم





خاله با دست توی صورتش کوبید_وای خدا مرگم بده ...

سریع جلوی پام نشست_ بذار ببینم چی شده؟؟!





_چیز مهمی نیست فکر کنم کمی کوفته شده..





با دستش کمی ران پام فشرد که از درد اخی گفتم

خاله_شلوارت در بیار برات پماد بیارم..دردت رو کممیکنه..





سریع از جلوی پام بلند شد به سمت کابینت رفت_لازم نیست خاله من...





تند پماد از توی کابینت بیرون کشید جلوی پام نشست _هیس ..تو اگه حواست به خودت بود الان این وضعت نبود..





نگاهی به شلوار تنگم انداخت_باید درش بیاری

پاچه شلوارت تا ران پات بالا نمیاد





_اما خاله اینجا...؟!





_نگران نباش کسی نمیاد تو آشپزخونه

اگرم از من خجالت میکشی من چشمام میبندم





لبخندی زدم_نه ولی...





کلافه گفت_چقدر اما و ولی و اگر میکنی..





به اجبار مانتوم روی پام کشیدم و شلوارم دراوردم

و دوباره روی صندلی نشستم

با دیدن کبودی بزرک روی ران پام چشمام گرد شد





خاله_فکر کنم قصد خودکشی داشتی...

خندیدم_شاید





کمی پماد روی پام گذاشت آروم با انگشتش پماد روی کبودی پخش کرد که با صدای خشکمون زد_اینجا چه خبره؟؟





سرم به سمت صدا چرخید که با دیدن رادمهر که چشماش زوم شده بود روی ران پای من

مو به تنم سیخ شد

سریع از روی صندلی بلند شدم و شلوارم بالا کشیدم

ولی رادمهر چشماش هنوز روی پای من بود





ترس و استرس بدی توی دلم نشست

خاله_سلام اقا ...نیلو خورد زمین داشتم براش..

رادمهر دستش بالا آورد_لازم نیست توضیح بدی ..خودم دیدم همه چیزو





توی دلم زمزمه کردم کاش چشمات کور میشد نمیدیدی...





رادمهر_مه لقا برو به نانا کمک کن تا حاضر بشه...





مه لقا چشمی گفت و سریع از کنار من گذشت

دلم میخواست داد بزنم بگم نرو

منو با این خون آشام که بوی خون به دماغش خورد تنها نذار ولی...

romangram.com | @romangram_com