#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_237

ببخشیدی گفتم و خواستم از در برم بیرون که صدای طوبی خانم مانع شد:

- بازم میای بهم سر بزنی؟

- حتما.

سری تکون داد. از اتاق اومدم بیرون که پری گفت:

- هیرادم چیز خاصی نمیدونه. یه سری چیزای معمولی رو گفت که فکر نمیکنم خیلی خوب باشه.

- اینطوری نمیشه. اگر بخوایم یه جا بشینیم و فکر کنیم به نتیجه نمیرسیم. 5 شنبه دانشگاه و میپیچونم تا بریم چند تا مغازه رو ببینیم شاید یه چیزی چشممو گرفت. آها.... به هیرادم یادآوری کن چیزی به آرتام نگه.

پری سری تکون داد و رفتیم سر کارمون.

نگاه بی تفاوتمو از روی پالتوی مشکیِ توی ویترین گرفتم و به پری که منتظر جوابم بود دوختم و با بالا انداختن ابروم گفتم:

- نچ... اینم خوب نیست.

- چرا؟ به این خوشگلی... تو تن مانکن اینه ببین تو تن آرتام چی میشه.

- من نگفتم زشته ولی اینم چیز خاصی نیست.

- اون کیفِ که تو مغازه ی قبلی دیدیم چی؟ بنظرم اون خوبه.

- آرتام زیاد کیف دستش نمیگیره.

- خب شاید بخاطر اینه که کسی تا حالا براش کیف نخریده.

- آها... اونوقت خودش بلد نبوده کیف بخره؟ من بخرم میگیره دستش؟

- معلومه که میگیره... هر چی نباشه تو روی چشاش جا داری.

خندم گرفت. ضربه ی آرومی به بازوش زدم و گفتم:


romangram.com | @romangraam