#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_234
جوابشو با لبخند دادم. آرتام ببخشیدی گفت و همراه جباری جلوتر راه افتادن. من و پری هم دنبالشون . پری آروم گفت:
- که روی جفت چشاش جا داری؟
- بس کن پری.
- وا اینو دیگه خودش گفت. جباری هم شاهده.
- واسه ی فیلم بازی کردن جلوی شما بود خره.
- من که اینطور فکر نمیکنم.
- بله، تو کلا هر جور که دلت میخواد فکر میکنی. بعدم چرا گفتی باهاشون میریم. تو که میدونی شوخی میکرد.
- خب دیوانه ما باید با حرف زدن یه جوری از زیر زبونش بکشیم بیرون ببینیم چی دوست داره یا نه؟
- فعلا که داری مخ منو کار میگیری.
- واقعا پررویی. اصلا از کجا معلوم؟ شاید واقعا از این بیمار خوشش میاد که جباری هم فهمیده.
خیلی بیراه هم نمیگفتا. برام جالب شد بدونم کی رو قراره ببینیم. درسته آرتام با همه ی بیماراش شوخی میکرد ولی تا حالا نشنیده بودم به یکی شون بگه که دوست دخترشه. حتما باید دختر خوشگلی باشه. آرتام در اتاق 217 زد و رفت تو. ما هم پشت سرش وارد شدیم. با دیدن پیرزن بانمک و فوق العاده شیکی که تو اتاق بود لبخندی زدم. به همه چیز فکر کرده بودم جز یه خانم مسن. صورت گردی داشت که پر از چین و چروک بود. چشمای مشکی و موهای ی سفید که معلوم بود سشوار کشیده بود. اما جالبتر از همه رژ قرمز رنگی بود که لبای نازکشو زیباتر کرده بود. عینکشو از روی چشماش برداشت و کتاب توی دستشو بست و نگاهی به تک تک مون کرد و با صدایی که بخاطر سنش لرزش خفیفی داشت، رو به آرتام گفت:
- نمیخوای این خانمای خوشگل و معرفی کنم؟
آرتام اول اشاره ایی به پری کرد و گفت:
- بله... پری خانم همسر یکی از بهترین دوستام و البته...
با اشاره به من ادامه داد:
- صمیمی ترین دوست نامزدم آناهید.
پیرزن با شنیدن این حرف نگاه دقیقی بهم کرد و با لبخند مهربونی ادامه داد:
romangram.com | @romangraam