#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_232
- آدم باش پری...دارم نظرت و میپرسم. از اون فکرای مزخرفم نکن اطفا...
- آخه هر کسی جز منم بود فکر دیگه ای نمیکرد. اگه آرتام برات اهمیتی نداشت اینقدر حساس نمیشدی و راحت از کنار این موضوع میگذشتی.
- من بخاطر باباش...
حرفمو قطع کرد و در حالی که لپمو میکشید، گفت:
- بهونه ی الکی نیار نا قلا.
- پری این فکرارو بی خیال شو. اصلا تو راست میگی...بگو من چی بخرم؟؟؟
- چند روز دیگه تولدشه؟؟؟
- یه هفته ی دیگه.
- شوخی نکن...
-پس فکر کردی واسه چی دارم اینقدر جلز و ولز میکنم؟؟؟
- آخه تو چرا زود تر نمیگی؟؟؟
- من خودم دیروز فممیدم
- بابا تو دیگه نوبری واسه خودت
و شروع کرد به فکر کردن... بعد چند لحظه گفت:
- بذار هیراد بیاد ببینم چیزی میدونه.
- خدا کنه اون بدونه.
پری ساکت شد و فکر کرد این باعث شد منم شروع کنم به فکر کردن ولی مثل همیشه درگیر این بودم که چی بخرم. داشتم فکر میکردم که صدای آرتام و شنیدم که در حالی که داشت با یکی از رزیدنت ها به اسم جباری حرف میزد اومد تو بخش. با دیدن ما لبخندی زد و اومد کنارمون.
romangram.com | @romangraam