#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_224
صبح که از خواب بیدار شدم آرتام نبود...هر چند این بار می دونستم که رفته بیمارستان. ساعت 8:30 بود. دلم نمیخواست از جام بلند شم، هنوز خوابم میومد. دم دمای صبح بود که تونستم بخوابم.....تو جام نشستم و دستامو از دو طرف باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم. خواستم از روی تخت بلند شم که چشمم خورد به یه کاغذ که روی عسلی کنار تختم بود. مطمئنا خط آرتام بود.
« من با آژانس میرم. ماشین دستت باشه فقط اگر تونستی شب بیا دنبالم.... بابت دیشبم ممنونم »
تازه چشمم به سوییچ افتاد که کنار نامه گذاشته بود. فکرشم نمیکردم بخاطر من بدون ماشین بره....از این کارش یه حس خوبی بهم دست داد و لبخندی روی لبم نشست.
- مهربون.
با انرژی بیسشتری از جام بلند شدم و بعد شستن دست و صورتم از اتاق رفتم بیرون که فریبا رو دیدم. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- صبح بخیر. داشتم میومدم صداتون کنم.
-صبح تو هم بخیر.... خیلی خوابیدم؟ همه بیدارن؟
- کلا تو این خونه همه زود بیدار میشن. ولی آقا بیژن گفتن حالا که آقا آرتام خونه نیست بیاین پایین تا یه تصمیمی واسه ی هفته ی آینده بگیریم.
هفته ی آینده؟ مگه چه خبر بود که به آرتام ربط داشت. چشمام و ریز کردم و پرسیدم:
- در مورد ؟
-فریبا با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- بخاطر 8 دی دیگه.
از قیافه ی متعجب فریبا میشد فهمید که یه گندی دارم میزنم. برای اینکه بیشتر خرابکاری نکنم. لبخندی زدم و گفتم:
- آها اونو میگی. خیلی خب بریم.
ترجیح دادم ساکت بمونم تا بفهمم قضیه از چه قرارِ. البته حدسم تولد آرتام بود ولی بهتر بود که ریسک نمی کردم. وقتی رفتم پایین همه دور میز منتظرمون نشسته بودن و همه شونم داشتن با همدیگه حرف میزدن. که تا من و دیدن ساکت شدن....بابا بیژن لبخندی زد و در حالی که به صندلی سمت راستش اشاره میکرد، گفت:
- صبح بخیر عزیزم. بیا پیش خودم بشین.
سپیده خانم برام چایی ریخت. بی بی نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam