#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_212
- چایی یا قهوه؟
به سرم زد یه ذره ادای دخترای عاشق پیشه رو در بیارم. لبخندی زدم و گفتم:
- ممنون...منتظر می مونم تا آرتام بیاد.
آقا بیژنم لبخندی زد و گفت:
- خوش به حال آرتام....دیشب خوب خوابیدی بابا جوون؟
با یاد آوری تخت گرم و نرم آرتام لبخندی زدم و گفتم:
- بله. عالی بود....
یکی از ابروهاش مثل آرتام بالا رفت و آروم خندید...اولش از خندش تعجب کردم ولی با فکر اینکه منظورم و بد متوجه شده گونه هام قرمز شد....نمی دونستم چی بگم...حتما فکر کرده...آه ...
بعد از چند دقیقه آقا بیژن همینطور که چاییش و هم میزد، پرسید:
- آرتام که اذیتت نمیکنه؟
- نه...خیلی مهربونه.
- خوبه...اگر کاری کرد کافیه به خودم بگی تا ادبش کنم.
صدای آرتام باعث شد هر دومون به راه پله ها نگاه کنیم:
- پشت سر دکتر مملکت غیبت نکنین.
آقا بیژن روشو برگردوند ولی من همچنان بهش نگاه میکردم.... یه شلوار راحتیه مشکی همراه با یه تیشرت آستین کوتاه و تنگ قهوه ایی پوشیده بود که اندام ورزشکارانشو خوب به نمایش گذاشته بود. موهاشو که هنوز خیس بود، مرتب داده بود بالا. اومد صندلی روبروایی منو که سمت چپ باباش میشد کشید کنار...ولی قبل از نشستن با دیدن فنجون خالیه روبروم نگاهی با تعجب بهم کرد و پرسید:
- چرا چیزی نخوردی؟
شونه ایی بالا انداختم و خیلی عادی گفتم:
romangram.com | @romangraam